انسان بی دغدغه ، انسان مرده

 

 

حق

 

مقدمه :

چند سلسله مقاله از این پس کار خواهد شد که مخاطبش عمدتا هم نسلان گرامی هستند. بدلیل رعایت انصاف تصمیم گرفتم نسل سوم را به دو دسته ی کلی اکثریت و اقلیت تقسیم کنم تا به تبع آن نوشته ها نیز از هم مجزا شده و خدای ناکرده باعث دلخوری عزیزان فعال و متفکر که در گروه اقلیت هستند ، نشود.

متن زیر با موضوعیت اکثریت نسل سوم است :

 

 

دغدغه بن مایه ی هر حرکت تئوری و عملی و بی شک یکی از حلقه های مفقوده ی فرهنگ ماست. مشکل اساسی و خاموشی که اکثرا مغفول مانده است.

مسئله ی مهمی که کمتر به آن پرداختیم و همیشه از آن بسادگی عبور می کنیم ، بی خیالی هم نسلانمان است . هرگز آن دیالوگ تلخ یکی از دوستانم را فراموش نمی کنم که از من می خواست برایش از دغدغه هایم بگویم و در واقع برایش دغدغه بتراشم و از این در رنج بود که دغدغه ای ندارد و به تبع آن زندگی اش روالی ماشینی و تکراری گرفته و هیچ هدفی برای آینده ی خود متصور نیست.

باز هم باید هزار درودبه او فرستاد که به دنبال کشف دغدغه بود و قدمی جلوتر از سایرینی که در مقابل هر حرف کمی جدی، سریعا یک " بی خیال " ناقابل نثار می کردند و می کنند.

بنظر می رسد اولین گام برای حل هر معضل فرهنگی و هر نارسایی اجتماعی ، درک دقیق آن با جان و دل و یا به عبارت بهتر شعله ور شدن آتش دغدغه در جای جای روح است.

تا دغدغه ای نباشد و دردی حس نشود ، لاجرم فکری و راه حلی نیز اندیشیده نمی شود و معضلی از معضلات  بسمت حل شدن نیز حتی به پیش نمی رود.

گرچه گاه به گاه اتفاقی همچون انتخابات سال گذشته ، برخورد با مسائل فکری روز که " اعتقادهای ارثی مان " را تحریک می کنند ، روبرو شدن با مشکلات معیشتی مردم جامعه و... باعث هل دادنمان به انبوهی از دغدغه های ریز و درشت می شود ولی چون ریشه ای نبوده و در عوض بغایت احساس در آن حاکم است و همینطور نمی دانیم که حتی چطور و چگونه باید با آنها روبرو شویم ، نتیجه اش یا باعث دغدغه زدگی می شود و یا عجله برای رسیدن به راه حلی که در حین درستی و منطقی و تجربه شده بودن ، سریعا هم به نتیجه برسد. عجله ای که بارها و بارها دیدیم اگر نتیجه ی عکس ندهد چیزی را هم درست نمی کند.

لیکن باید به سمت این رفت که دغدغه را بصورت منطقی و اصولی نهادینه کرد و اینجاست که این موضوع مطرح  می شود که

اصولا دغدغه ی صحیحی که مارا بسمت اصلاح معضلات گوناگون پیش می برد ، تلقینی و آموزشی است یا تجربی؟

درواقع باید ابتدا نوع و جنس ورود دغدغه ی پایدار و حرکت ساز در وجود آدمی را بیابیم و سپس به چگونگی برخورد با آنها و اولویت بندی آن بپردازیم

 

نظر شما درباره ی این سوال چیست ؟؟؟

 

پی نوشت : این پست تنها فتح بابی در زمینه ی دغدغه بود و ادامه ی متن را مسکوت گذاشتم تا نظرات شما را نیز بدانم

 

 

فقیه یا عالم ؟؟؟

 

 

حق

 

با نگاهی به آثار و آرای بعضی از متفکرین و روشنفکران اسلامی سده ی اخیر به نکته ای بغایت مهم می رسیم که از دیدگاه آنها فقیه و فقه اصولا توانایی و پتانسیل لازم و کافی را برای پوشش کامل تمامی مسائل ندارد و باقی ماندن در سطح فقه ، باعث می شود که بخش عظیمی از مفاهیم و حوزه های نظری اسلام بلا استفاده و بی مصرف بماند و در نتیجه ما نه تنها به سمت برداشتی جامع و کامل و مطابق نیازهای روزمان و نزدیک شدن به جوهره ی اصلی و غنی اسلام حرکت نمی کنیم بلکه در همان کوچه ی اول فقه می مانیم.

عواقب این مسئله را در حال حاضر به وضوح می توانیم در اطراف حوزه های فکری مان لمس کنیم وقتی در جواب به شبهه ها ناگزیر و ناچار وارد دیدگاه فقه می شویم و به تبع آن وارد علم رجال و حدیث شناسی و.....

بطور مثال در پاسخ به ادعای متفکری چون سروش ، حکم ارتداد می دهیم یا هنرمندمان از روی جهل به چطور پاسخ گفتن و سکوت معنادار مدعیان دین ، نامه ی آتشین می نویسد و در پایان نیز جوابی از طرف فقیهان جز همان ارتداد و دعوت به راه صواب ( راهی که آقایان انطور ادراک می کنند ) نمی بینیم .

دلیل و استدلال آقایان این است که این پاسخ فقه ( بخوانید پاسخ اسلام ) است و حکمی است لایتغیر که حتی نباید در راههای استدلالی دیگری قدم گذاشت و فقه مارا بس است !!!

اگر ایت الله سبحانی پیدا می شود که پاسخی عقلی و درخور فارغ از اینکه صحیح باشد یا نباشد ، می دهد و اگر عبدالعلی بازرگان بی ادعا و با شرفی یافت می شود که در آن سر دنیا دلش برای جوانان بخت برگشته ی طالب حقیقت بیشتر از آقایان می سوزد و از دیدگاه متفاوتی نسبت به ایت الله سبحانی جواب درخور دیگری می دهد . به این دلیل است که هر دوی آنها پای فراتر از فقه و کوچه ی اول قرائت دینی – اسلامی گذاشتند. که اگر جز این بودند آنها هم مانند آقایان با چند خطی حکم ارتداد و نصیحت ، رفع مسئولیت !!! می کردند.

و باعث می شدند اطمینان حاصل کنیم که بزرگان و مدعیان دینی مان آنقدر از نظر بنیان های فکری و استدلالی ضعیف هستند که برای حفظ آبرو و از سر بی جوابی ، در زیر احکام ارتداد و نصیحت پنهان می شوند.

که جای شکرش باقی است هنوز آنقدر از عالمان و بزرگان مسئول خالی نشده ایم.

نارسایی ها را که لمس می کنیم حسی کنجکاوانه مارا به سرچشمه ی زلال اسلام ناب محمدی می رساند (همواره وقتی به اصل باز می گردیم بسیاری از ابهامات حل می شوند و کم کاری ها نمایان !!! )  و در آنجا باز می بینیم که آنچه حضور دارد نه فقیه و ملا و آخوند که " عالم " است. عالمی که در اصول و فروع دین رابطه اش با مردم عادی رابطه ی مرید و مرادی است و در فروع فروع دین رابطه ی منطقی مقلد و مرجعیت تقلیدی.

و عالم اسلامی نه فقیه است ، نه فیلسوف ، نه عارف و نه .... که مجموعه ای است از تمامی آنها و اصلا اینطور نیست که به یکی بپردازد و بس.

اصل و هدف " عالم " شدن است . نه فقیه شدن و در آن ماندن و آن را کامل و کافی و لازم دانستن.

می بینیم که از دل همین حوزه با دیدگاه منحط  مخصوص بخود ( لازم و کافی دانستن فقه ) عالمانی  همچون امام خمینی ، سید جمال ، محمد تقی جعفری ، علامه طباطبایی و .... بیرون آمده اند ولی هیچگاه این تک ستاره پروری به سیستم بدل نشده است و این همان جان کلام است.

یکی از حلقه های گمشده ی اسلام منسجم و یکپارچه و یکی از موانع طرح تجدید بنای اسلامی اقبال لاهوری ، " کمبود عالم " است.

وگرنه فقیه که بحد وفور داریم ، الحمدلله

 

 

طبقه بندی پست : ژورنالیستی

 

 

مارکس وبر !!!

 

حق

 

هر انسان متفکری همواره با مجموعه شرایطی در زندگی اجتماعی اش برخورد می کند که بطور کلی می توان آن را به دو گانه های واقعیت-حقیقت ، اقتصاد – فرهنگ و یا به تعبیر فلاسفه عین – ذهن تعبیر کرد. این دغدغه ی همیشگی و مورد بحث و منازعه ی اندیشمندان و فلاسفه و جامعه شناسان است مبنی بر اینکه کدام سو و جهت را اصل بگیرند و دیگری را بعنوان فرع . در واقع کدام یک بر دیگری تقدم دارد و مهمتر است.

دغدغه ای که بی اغراق برای اکثریت هم نسلان متفکرمان وجود دارد . هر بار که به سمتی متمایل می شویم ، سمت دیگر با تمام نشانه های بیرونی اش فریاد " هل من ناصر " سر می دهد و ما را دوباره غرق تعلیق و همتمان را دوباره لکه دار می کند تا جایی که به رکود حرکتی می رسیم.

از طرفی می خواهیم تا به شور اجتماعی جامعه ، اندیشه و فکر و شعور تزریق کنیم و برای فرهنگ رو به زوال مان چاره ای بیندیشیم و از طرفی هم به این بر می خوریم که " غم نان اگر که بگذارد " و مشکلات اقتصادی و معیشتی و اختلافات طبقاتی شدید جامعه که فریادش هر قلب آزاده خواهی را به درد می آورد.

تصمیم می گیریم به پیروی از "ماکس وبر" فرهنگ و حقیقت را بعنوان عامل زیر بنا در نظر بگیریم که درست در همان اثنای تصمیم افکار و اندیشه های کارل مارکس را به وضوح در زندگی معیشتی خود و جامعه لمس می کنیم و زانوانمان سست می شود.

و نکته ی بسیار مهم و گیج کننده اینکه هر یک به نحوی درست می گویند

چه کارل مارکس که واقعیت ، مادیت و شرایط اقتصادی را مقدم بر اندیشه ، فکر و فرهنگ می داند و بر این باور است که تا اقتصاد مردم یک جامعه حل نشود مردمش اصلا به فکر فرهنگ نمی افتند که بخواهند به ترمیمش بیندیشند

و چه ماکس وبر که نظریه اش کاملا عکس مارکس است و فرهنگ را زیر بنای تغییر می داند و معتقد است تا فکر و اندیشه و فرهنگ رو به زوال است ، اقتصاد نیز همان است که هست.

تعبیر شریعتی درباره ی انتخاب این دو نوع طرز تفکر بنیادی که مسیر یک متفکر یا جنبشی را تعیین می کند ، ظاهری فریبنده دارد:

" من نه به کارل مارکس معتقدم و نه به ماکس وبر ، بلکه به " مارکس وبر " اعتقاد دارم "

تفکر تعادلی شریعتی را شاید بطور حسی تمامی ما در خود داشته باشیم و بی شک این تعادل از مشغول شدن به یکی از دو طرف بهتر است ولی....

ولی ذات حرف زیباست و عملش بسیار مشکل

خود شریعتی با اینکه وقتی رنسانس غرب را توضیح می داد ریشه های اقتصادیش را نیز مشخصا بر شمرد و در عین حالی که به نظریه ی ترکیبی معتقد بود ولی با این وجود به فرهنگ تکیه ی بیشتری می کرد و معتقد بود که " آگاهی و خود آگاهی " حرف آخر را در تحولات اجتماعی می زند.

او اعتقاد داشت که صرف فقیر بودن جامعه به تنهایی عامل انقلاب نمی شود و حتی اگر استثمار و تضاد طبقاتی به شدید ترین حد خود رسیده باشد تا زمانی که " وجود فقر " به " احساس فقر " در میان مردم تبدیل نشده و تا زمانی که مردم جامعه نسبت به فقر و زشتی و غیر انسانی بودنش آگاهی پیدا نکنند و بعد این آگاهی آنها را به اعتراض به وضع موجود نکشاند ، هیچگاه صرف وجود فقر عامل قیام و انقلاب و تحول در جامعه نخواهد شد.

باید فکر را متمرکز کرد به اینکه آیا راه و روش شریعتی لازم و کافی است یا اینکه باید به نحو بهتری به این تلفیق دست پیدا کرد؟

و ناگفته پیداست که پاسخ به سوال اول پیش نیاز سوال دوم است

اگر به این نتیجه برسیم که این تعبیر هم کامل نیست و می توان ایده ای کاملتر از نظر تئوری و تاثیر گذارتر تر از نظر عملی یافت ، آنگاه باید تمام تلاشمان را برای روشن کردن تکلیف پایه ی حرکتی مان انجام دهیم.

 

پی نوشت : این مقاله ادامه خواهد داشت. حرف بسیار است و فضای وبلاگی اینطور ایجاب می کند که از زیاده نویسی پرهیز کرده و به تعداد قسمت ها اضافه کنیم.