بازگشت ... شاید همین نزدیکی ها

حق

 

 

این روزها چند باری به محراب سر زدم به لینک هایی که بعد چند سال حالا یا فیلتر شدند یا دیگر هیچ نشانی از شان نیست ... به لینک هایی که حالا تغییر جهت و سمت و سو دادند و به پست هایی که برای بعضی شان باور نمی کنم من ِ چند سال پیش نوشته باشم شان و از بعضی شان فراری ام !!!

این روزها بیشتر از هر وقت دیگری به بازگشت فکر می کنم 

بازگشتی که احتمالن رد چند سال تغییر اخیر را در جای جایش بشود دید 

 

تا بین این میل غریب و انفعال جبری این روزگار کدام یک پیروز تر باشند .

پرچمداران مصلحت اندیشی ، خنجر از پشت

 

 

حق

 

از مهمترین و عمیقترین مسائل پیرامون حرکت امام حسین (ع) ، بحث نصیحت های مکرر بزرگان ممتاز جهان اسلام نظیر ابن عباس ، محمد حنفیه ، عبدالله بن عمر و عبدالله بن جعفر است.

آنها هرکدام به طریقی امام را نصیحت ! کردند که دست از این سفر و قیام بردارد و در همراهی نکردن با کاروان حسین اصرار ورزیدند. زوایای پنهان این ماجرا را از دیدگاه های متفاوتی می توان مورد بررسی قرار داد.

در این نوشته بطور گذرا به تاثیرات مخرب عدم همراهی ایشان می پردازیم.

بافت طایفه ای جهان عرب چنین ایجاب می کرد که هر طایفه و قبیله ای ، بسته به بزرگی و کوچکی قبیله ، یک یا چند بزرگ را برای اداره ی امور برگزیند که معمولا ریش سفیدان و دارندگان درجات خاص صاحب چنین مقامی می شدند. امام برای همراه کردن قبایل ، جلسات متعددی با خواص و بزرگانشان داشت که از جمله ی مهمترین آنها می توان به سخنرانی امام در منا (یکسال پیش از عاشورا ) اشاره کرد.

در این بین بنی هاشم نقشی محوری و بسیار حساس و مهم در معادلات فکری امام ایفا می کرد از همین رو بود که اکثر خواص غیر کوفی که با امام برخورد کردند از بزرگان ممتاز و نامی بنی هاشم بودند.

وقتی تاثیرات رویگرداندن تلخ خواص ، خاصه بزرگان بنی هاشم در اینجا ، مشخص می شود که می بینیم بنی هاشم انچنان که باید و شاید از امام پیروی نکرده و بسیاری از آنها کاروان حسین را تنها می گذارند و از آمدن امتناع می کنند. دلیل را باید در همین اعراض های خواص قوم دید که بیش از اندازه بر روی مردم عادی تاثیر گذار بودند.

اگر به تاریخ رجوع کنیم ، متوجه می شویم که پرچمدار سپاه علی در جمل ( محمد حنفیه ) با چنان شخصیت ممتاز و سوابق درخشان و رشد در خانه ای که علی و فرزندانش زندگی می کردند ، نه تنها از آمدن خود سرباز می زند بلکه فرزندان و اهل بیت خود را نیز از همراهی منع می کند و این خود بشدت گواه عمق مسئله در ابعاد کلان تر ماجراست.

و تمام این روی گردانی ها در موقعیتی رخ می دهد که تمامی ایشان در مکالماتی که در تاریخ به جای مانده به بر حق بودن حسین صحه می گذارند و او را تایید و یزید را باطل می شمارند. ولی شوربختانه تنها در حرف و شعار پوچ و بی ایمان و بی پشتوانه ی عملی باقی می مانند و به حج خود ادامه می دهند و در خلوت و کنج خانه هایشان به سیر و سلوک عرفانی شان می پردازند.

نکته ی بسیار جالب توجه که می تواند مارا به درک بهتری از سست پایگی خواص نزدیک کند در اینجاست که ابن عباس در برابر منطق بحث امام ، مجبور به اعلام همراهی زبانی می شود ولی بعد آن گویی دیگر از وی خبری نیست و او علنا هیچ عملی در راستای آنچه منطق و عقلش در برابر آن تسلیم گشته بود انجام نداده و آنقدر دست دست می کند تا حسین از مکه خارج شود. 

اینجاست که می توان دریافت در مسلک اسلام حقیقی و شیعه ی علوی ، ملاک حقیقت نه پیشانی های سیاه و کبود است ، نه تسبیح های در دست ، نه سیر و سلوک عرفانی بی عمل

نه شور بی شعور

و نه شعور بی شور

 

 پی نوشت : چنین منطقی است که پای عقاید و مصلحت های گاه و بیگاه این زمانه مان را بشدت می لرزاند و بسیاری از خوشنامان ،بزرگان ،علما و اهل طریقت فعلی را به دادگاه قاطع و متقن حسینی فرا میخواند.

 

 

یکی از تکان دهنده ترین و مهمترین خطبه های امام حسین (ع)

 

حق

 

این خطبه معروف به خطبه ی منا است که امام یکسال پیش از حادثه ی عاشورا و مرگ معاویه بیان کردند. این خطبه یکی از تکان دهنده ترین و مهمترین خطبه های امام است و نزد حدود ۲۰۰ تن از صحابه و حدود ۷۰۰ نفر از تابعین که عموما از طبقه ی خواص جامعه ی آن دوران بودند ایراد شده است.

سعی می کنم بیشتر به این خطبه ی حساس و حیاتی در پست های بعدی بپردازم.

خواهشمندم با نهایت دقت و تمرکز مطالعه کنید.

لازم بذکر است که این خطبه توسط حسن رحیم پور ازغدی و در حین سخنرانی ترجمه شده است لیکن برخلاف ترجمه ها و الفاظ رایج در آنها می باشد که شاید حسنی در بهتر فهمیدن آن بشمار می رود لیکن سعی می کنیم در آینده با کمک دوستان مسلط به زبان عربی ترجمه ای رایج تر در همین وبلاگ منتشر کنیم.ان شاالله

 

بسم الله الرحمن الرحیم



*ای مردم، بزرگان عبرت بگیرید از موعظه­ای که خداوند به دوستان خود در قرآن میفرماید اگر شما خود را اولیای خدا میدانید، و اگر دیندارید و مخاطب قرآن هستید پس بی­تفاوت نمانید و احساس تکلیف کنید! آیا ندیده­اید که خداوند چند بار در قرآن به روحانیون مسیحی و یهودی به شدت حمله فرموده و آنها را توبیخ کرده است که چرا مردان خدا در جامعه و حکومت بی­عدالتی و فساد دیدند و سکوت کردند؟ چرا اعتراض و انتقاد نکردند؟ و فریاد نکشیند؟ و نیز فرمود:«نفرین بر کسانی از بنی اسرائیل که کافر شدند. آنها که امر به معروف و نهی از منکر نکردند، و چه بد عمل کردند.»

* خداوند علمای مسیحی، یهودی و روحانیون و آگاهان ادیان قبل را نکوهش کرد زیرا ستمگرانی جلوی چشم آنها فساد میکردند و اینان میدیدند و سکوت میکردند و دم برنمی­آوردند. خداوند چنین کسانی را کافر خوانده و توبیخ کرده که چرا در برابر بی­عدالتی و تبعیض و فساد در حکومت و جامعه­ی اسلامی ساکت هستید و همه چیز را توجیه و ماستمالی میکنید و رد میشوید؟ چرا سکوت کرده­اید؟ علت آن این است که عده­ای از شما میخواهید که سبیلتان را چرب کنند و عده­ای از شما هم میترسید که سبیلتان را دود بدهند. عده­ای طمع سفره دارید و سفره­ی چرب میخواهید تا بخورید و میگویید که چرا خودمان را به زحمت بیندازیم و با نهی از منکر و انتقاد و اعتراض ریسک کنیم؟ فعلا که بساط­مان رو به راه است و عده­ای از شما نیز میترسید. اما مگر در قرآن نمیخوانید که فرمود از مردم نترسید از حاکمان و صاحبان قدرت و ثروت نیز نترسید از من بترسید!

آیا شما این آیه را ندیده­اید؟ آیا سوره­ی توبه را نخوانده­اید که میگوید زنان و مردان مومن نسبت به یکدیگر ولایت اجتماعی دارند و حق دارند در کار یکدیگر دخالت بکنند. به این اندازه که یکدیگر را امر به معروف و نهی از منکر کنند. خداوند این حق و اجازه را داده است که شما نسبت به یکدیگر بی­تفاوت نباشید بلکه حساس باشید. اگر همین یک اصل امر به معروف و نهی از منکر یعنی نظارت دائمی و انتقاد و اعتراض و تشویق به خیرات و عدالت و مبارزه در برابر ظلم و بی­عدالتی و تبعیض اجرا بشود بقیه­ی فرائض، تکالیف الهی نیز اجرا می شود و همین یک حکم را شما عمل بکنید! نترسید! دنبال دنیا نباشید! سورچران نباشید! اما هیهات که شما اهل همین یک تکلیف هم نیستید. ولی من هستم.

امر به معروف و نهی از منکر دعوت به اسلام و دین است منتها دعوت زبانی تنها نه صرفا اینکه ای مردم بیایید و مسلمان شوید! اسلام خوب است و به بعضی شبهاتتان پاسخ بدهیم و تمام. اما نهی از منکر با رد مظالم، جبران همه­ی بی­عدالتی­هایی که میشود و شده است. و نه صرفا گفتن اینکه عدالت خوب است و ظلم بد است. یعنی در برابر ظلم و ستمهایی که شده، ایستادن و آنها را عقب زدن و جبران بی عدالتی­ها، وظیفه عملی شماست. باید درگیر شوید و با ستمگران، چشم در چشم بایستید و بگویید: نه!

باید انتقاد و اعتراض کنید و یقه­شان را بگیرید. تقسیم عادلانه بیت المال و اموال عمومی و توزیع عادلانه ثروت حکم خداست. گرفتن مالیات از ثروتمندان و هزینه کردن آن به نفع فقرا ادامه همان تکلیف است. شما گروهی که به آدمهای خوب مشهورید و عالمان دین خوانده میشوید، به خاطر خداست که در نزد مردم هیبت دارید و هم بزرگان و هم ضعفا از شما حساب می برند.

* به نام دین از شما حساب می برند و و احترام می­گذارند و شما را بر خودشان ترجیح می دهند. در حالی که هیچ فضیلتی بر آنها ندارید. و هیچ خدمتی به این مردم نکرده­اید. و مردم مجانی برای شما احترام قائل­اند. و شفاعت شما را می پذیرند. شما به نام دین است که اعتبار و نفوذ کلمه دارید. در خیابان ها مثل شاهان نام می برید. و با هیبت و کبکبه رفتار می کنید. به راستی چگونه به این احترام و اعتبار اجتماعی رسیده­اید. فقط به این علت که مردم از شما توقع دارند که به حق خدا قیام کنید. اما شما در اغلب موارد از انجام وظیفه و احقاق حق الهی کوتاهی کرده­اید و حق رهبران الهی را کوچک شمرده اید.

* حق مستضعفان و طبقات محروم جامعه را تضییع کرده­اید. شما نسبت به حق ضعفا و محرومین کوتاه آمده­اید. این حقوق را نادیده گرفته­اید و سکوت کرده­اید اما هر چیز که فکر میکردید حق خودتان است مطالبه کردید. شما هرجا حق ضعفا و مستضعفین بود کوتاه آمدید و گفتید ان شاءالله خدا در آخرت جبران میکند اما هر جا منافع خودتان بود ان را به شدت مطالبه کردید و محکم ایستادید. شما نه مالی در راه خدا بذل کردید و نه جانتان را در راه ارزشها و عدالت به خطر انداختید و نه حاضر شدید با قوم و خویش­ها و دوستانتان به خاطر خدا و اجرای عدالت و اسلام درگیر بشوید. با همه­ی این کوتاهی­ها از خدا بهشت را هم میخواهید؟ پس از همه­ی این عافیت طلبی­ها و دنیا پرستی­ها منتظرید که در بهشت همسایه­ی پیامبران او باشید! در حالی که من میترسم خداوند در همین روزها از شما انتقام بگیرد.

خداوند از شما انتقام خواهد گرفت. مقام شما از کرامات خداست. دستاورد خودتان نیست. شما مردان الهی و مجاهدان و عدالت­خواهان را اکرام و احترام نمیکنید و تکلیف شناسان را قدر نمیدهید. حال آنکه به نام خدا در میان مردم محترمید. میبینید که پیمانهای خدا در این جامعه نقض میشود و آرام نشسته­اید و فریاد نمیزنید اما همین که به یکی از میثاقهای پدرانتان بی­حرمتی شود داد و بیداد به راه میاندازید. میثاق خدا و پیامبر خدا زیر پا گذاشته شده، شما آرامید، سکوت کرده و آن را توجیه میکنید. حال میثاق پیامبر در این جامعه تحقیر شده است؛ لالها، زمینگیران، کوران، فقرا وبیچاره­ها در سرزمینهای اسلامی بر روی زمین رها شده­اند و بی­پناهند و کسی به اینها رحم نمیکند. شما به این وظیفه­ی دینی و الهی­تان عمل نمیکنید و کسی مثل من هم که میخواهد عمل کند، کمکش نمیکنید.

میثاق خدا این است که بیچاره­ها و زمینگیرها نباید در شهرها گرسنه بمانند و کسی به دادشان نرسد. این میثاق خداست و شما خیانت کرده­اید. شما مدام به دنبال ماستمالی و مسامحه؛ یعنی سازش با حاکمیت هستید تا خودتان امنیت داشته باشید، ولی امنیت و حقوق مردم برایتان مهم نیست. فقط امنیت و منافع خودتان برایتان مهم است. همه­ی اینها محرّمات الهی بود که می­بایست ترک میکردید و نکردید.

* شما می­بایست این ستمگران و فاسدان را نهی از منکر میکردید و نکردید، و مصیبتتان از همه بالاتر است. چون عالم به دین و اصحاب پیامبر بودید و چشم مردم به شما بود و شما را نماینده­ی اسلام میدانستند. مجرای حکومت و مدیریت و رهبری جامعه باید به دست علمای الهی باشد که امین بر حلال و حرام خداوند هستند، اما شما کاری کردید که این مقام را از آنها گرفتند و موفق شدند حکومت را منحرف کنند، زیرا شما زیر پرچم حق متحد نشدید و پراکنده و متفرق شدید و در سنت الهی اختلاف کردید با این که همه چیز روشن بود. اگر حاضر بودید زیر بار شکنجه و توهین، مخالفت کنید و در راه خدا رنج ببرید، حکومت در دست صالحان بود، اما شما در برابر بی­عدالتی و ستمگران، تمکین و امور الهی و حکومت را به اینان تسلیم کردید، حال آنکه آنان به شبهات عمل می­کنند و طبق شهوات خود حکومت می­کنند و دین را از حکومت تفکیک کردند.

فرار شما از مرگ، اینان را بر جامعه مسلط کردند، شما به زندگی دنیایی چسبیده­اید و حاضر نیستید از آن جدا شوید.اما بدانید که هر کس در راه خدا کشته نشود، عاقبت می­میرد.آیا گمان می­کنید اگر شهید نشوید تا ابد زنده می­مانید؟ اما اگر شهید نشوید، مدتی بعد با ذلت می­میرید. شما از دنیا دست بر نمی­دارید، اما دنیا از شما دست برمی­دارد. پس ای علمای الهی، تا دیر نشده جانتان را در خطر بیاندازید و از حیثیتتان در راه دین و ارزشها مایه بگذارید و فداکاری کنید. شما این ضعفا و مستضعفین و فقرا و محرومین را دست بسته تحویل دستگاه ظالم داده­اید.

گروههایی از مردم برده­ی اینان شده­اند و مثل برده­های مقهور و شکست خورده، زیر دست و پای آنان له میشوند. عده­ای نان شبشان را نمی­توانند تهیه کنند. در هر شهری عده­ای را گماشته­اند که افکار عمومی را بسازند و به مردم دروغ بگویند. مردم نمیتوانند دستی را که به سمتشان میآید تا به آنها زور بگوید، عقب بزنند و از خود دفاع کنند. شما همه­ی این صحنه­ها را میدیدید و کاری نمیکردید. اینان عده­ای ستمگر و صاحبان قدرت­اند که علیه ضعفا و محرومین بسیار خشن عمل می­کنند و به روش غیر اسلامی حکومت می­کنند و متاسفانه بی چون و چرا هم اطاعت می­شوند. در حالی که نه خدا را می­شناسند و نه آخرت را قبول دارند. تعجب می­کنم از شما که این زمین زیر پای ظالمان صاف و پهن است، عده­ای باج بگیر حکم میرانند، و کارگزاران حکومت هم بویی از عاطفه و انسانیت و مهربانی نبرده اند و شما هم باز ساکتید.

*خدایا تو می­دانی که قیام ما له­له زدن برای سلطنت، تنافس در قدرت و گدایی دنیا و شهرت نیست، بلکه تنها برای برپاکردن نشانه­های دین تو قیام کردیم. این علامتهای راهنمایی و تابلوهای راه را انداخته­اند و من میخواهم دوباره این تابلوها را برپاکنم. قیام برای این است که مردم گیج و گمراه شده­اند و باید آگاه شوند و باید خونمان را به صورت این خواب زده­ها بپاشیم تا بیدار شوند.

 

متن عربی را میتوانید در اینجا مطالعه کنید

 

 

اسماعیلت را قربانی کن

 

حق

 

وصل عجیبی است که نادان هایی چون من از کیفیتش بی خبرند. داستان از یک دلدادگی کوچک آغاز می شود.

رسم عاشقی بر سر کوی معشوق نشستن است و به یک نظاره آفاق را به آتش کشاندن ، وقتی عنایتی کوچک چنان کند دیگر حدیث مفصل را باید در درخواست معشوق خواند.

همه جان می شود برای ادای اجابت معشوق و اینچنین دلباختگی و سوختن و  فنا

از کوچک آزمایش می شود و پی در پی به آزمایشی دشوارتر

درست در لحظه ای که در تمنای می ناب لبخند رضایت معشوق تمام سر و روی جام تهی می شود درست در آنجا که گویی باید خشنود و خوشحال و فرخنده دست هایش بگشاید و در آغوش معشوق به کامی ابدی برسد

معشوق آخرین خواسته را نیز مطرح می کند : قربانی

کیفیت این قربانی اگر خودی خود او باشد گرچه طاقت فرساست ولی ...

لیک اگر قربانی اسماعیل زندگیت باشد تازه درخواهی یافت چه امتحانی است

آری اگر به آنجا رسیدی که اسماعیلت را قربانی کردی آنگاه به وصلی خواهی رسید که نه عقل یارای هضمش را دارد و نه دل ، نه شور و نه شعور ، وصلی که نادان های چون من از کیفیتش بی خبرند

وصلی که ابراهیم بزرگ لمسش کرد

 

 

کدام عرفه ؟؟؟

 

حق

 

سه منزلگاه در مناسک حج وجود دارد که آنقدر عمیق و عظیم است که باید مقاله ها درباره اش نگاشت. توجه و تفکر روی نام این سه "منزلگاه توقف و حرکت " بسیار ظریف است.

صحرای عرفات ( صحرای شناخت و معرفت ، صحرای آگاهی ) ، مشعر ( سرزمین شعور و فهم ) و منی ( سرزمین عشق یا ایده آل )

و سپس دوباره حرکت به سمت کعبه ، در آغوش خداوند.

تجربه تاریخی ثابت کرده است که در مسیر تعالی و اصلاح فرد و جامعه ، شور مطلق به شکست خواهد انجامید و هر قدر هم که شور در مرتبه ی بالا و با ارزشتری قرار گرفته باشد بی عنصر شعور و آگاهی، زودگذر و ناپایدارست و تقریبا انحرافش قطعی است.

شعور مطلق نیز به گونه ای دیگر بجای توانایی ایجاد اصلاح و تعالی ، در مسائل تئوریک یا رویاهای ایده آلی دست و پا زده و کمتر به مرحله ی عمل رسیده است. در واقع موتور محرک شعورمندی تنها و تنها شور است وگرنه هیچ نوع ایثاری از طرف عقل صرف جواز نمی یابد و انفعال بلای جان می گردد.

آنچه نجات بخش خواهد بود بی گمان تهیه ی معجونی شگفت از شور و شعور ، عقل و احساس است تا به سمت اصلاحی پایدار و تعالی ماندگار پیش برویم.

و حالا گویی فلسفه ی چنین منازلی ، چه باید کردی عمیق سر راهمان می گشاید.

چنین ترتیبی بی گمان اتفاقی نیست.

هر فرد یا جامعه ای که می خواهد به کمال برسد باید از معرفت و شناخت و آگاهی آغاز کند ، به شعور برسد ، در آنجا سلاح خود را آماده سازد ( اشاره به سنگ های ریزی که در تاریکی شب جمع آوری می شود ) و سپس با عشقی پر شور به سمت سه بت همیشگی تاریخ که به تعبیر زیبای دکتر شریعتی زور و زر و تزویر است هجوم برد و سپس بعد پیروزی قطعی به منتهای جاده ی حقیقت و کمال برسد یعنی به خداوند.

خوشحالی درونی خویش را نمی توانم کتمان کنم که هم نسلانم امروز بدرستی دریافتند که گام اول آگاهی بخشی و کسب معرفت است و بالابردن سطح شناخت فردی و عمومی.

در تاریخ این چند دهه ی اخیر شاید تاکنون به چنین موقعیتی نرسیدیم که اکثریت به اتفاق در صحت و درستی گام اول تاکیر دارند. چنین اتحادی بر روی " چه باید کردی صحیح " را نباید دست کم گرفت بلکه باید هر چه بیشتر در استحکام بیشتر ریشه هایش در اذهان هم نسلی ها کوشید.

آفت بزرگ چنین چه باید کرد ماندگار و صحیحی بی شک در بی قراری و بی صبری برای زودتر به نتیجه رسیدن است. این عجله در نتیجه گیری باعث سرخوردگی و یاسی مضر خواهد شد که شما بهتر از بنده می دانید نتیجه ی چنین یاسی چیست.

باید بر این نکته بیش از پیش و بیشتر و بیشتر تاکید کرد که آنچه در چنین راه حلی حرف اول و آخر را می زند صبر و ثبات قدم است و لاغیر.

اکنون در موقعیتی حساس قرار داریم. اگر به هر دلیلی چنین پروژه ای با شکست روبرو شود یا از آن روی گردان شوند آنگاه معلوم نیست که تا چند نسل باید بگذرد که چنین اتفاق نظری پدید آید

و دوباره تاریخ تکرار می شود و افکار و اذهان مشتاق اصلاح و تعالی جامعه دوباره روی به افراط و ترور و حذف فیزیکی و.... خواهند آورد و می شود آنچه بارها اتفاق افتاده است.

 

 

 

 

عرفه ، روز شناخت !!!

 

حق

 

اگر به فرض كه هیچ دلیلی بر حقانیت و صلاحیت امام حسین (ع) نباشد ,بعد آدم یك بار دعای عرفه بخواند, می شود به "حسین" ایمان نیاورد؟ نشناسدش؟ عاشقش نشود؟ دیوانه اش نشود؟ آیا چنین چیزی امكان دارد؟

بسم الله الرحمن الرحیم

 حمد و سپاس خدایی را سزاست كه تیر حتمی قضایش را هیچ سپری نمی شكند و لطف و محبت و هدایتش را هیچ مانعی باز نمی دارد و هیچ آفریده ای به پای شباهت مخلوقات او نمی رسد. 

حهل و نادانی من و عصیان و گستاخی من تو را باز نداشت از اینكه راهنمایی ام كنی به سوی صراط قربتت و موفقم گردانی به آنچه رضا و خوشنودی توست. پس هر گاه كه تو را خواندم پاسخم گفتی .

هر چه از تو خواستم عنایتم فرمودی. هرگاه اطاعتت كردم قدردانی و تشكر كردی. و هر زمان كه شكرت را بر جا آوردم بر نعمت هایم افزودی. و اینها همه چیست؟ جز نعمت تمام و كمال و احسان بی پایان تو؟!

 من كدام یك از نعمت های تو را می توانم بشمارم یا حتی به یاد آورم و به خاطر سپارم؟

خدایا! الطاف خفیه ات و مهربانی های پنهانی ات بیشتر و پیشتر از نعمتها ی آشكار توست.

 

خدایا! من را آزرمناك خویش قرار ده آن سان كه انگار میبینمت. من را آنگونه حیامند كن كه گویی حضور عزیزت را احساس می كنم.

 خدایا! من را با تقوای خودت سعادتمند گردان. و با مركب نافرمانی ات به وادی شقاوت و بد بختی ام مكشان. در قضایت خیرم را بخواه. و قدرت بركاتت را بر من فرو ریز تا آنجا كه تاخیر را در تعجیل های تو و تعجیل را در تاخیر های تو نپسندم.

آنچه را كه پیش می اندازی دلم هوای تاخیرش را نكند. و آنچه را كه بازپس می نهی من را به شكوه و گلایه نكشاند.

پروردگار من! من را از هول و هراس های دنیا و غم واندوه های آخرت رهایی ببخش. و من را از شر آنان كه در زمین ستم می كنند در امان بدار.  

خدایا! به كه واگذارم می كنی؟

به سوی كه می فرستی ام؟ به سوی آشنایان و نزدیكان؟

تا از من ببرند و روی برگردانند. یا به سوی غریبان و غریبه گان تا گره در ابرو بیافكنند و مرا از خویش برانند؟

یا به سوی آنان كه ضعف مرا می خواهند و خواری ام را طلب می كنند؟من به سوی دیگران دست دراز كنم؟در حالی كه خدای من تویی و تویی كارساز و زمامدار من.

ای توشه و توان سختی هایم! ای همدم تنهایی هایم! ای فریاد رس غم وغصه هایم! ای ولی نعمت هایم!

ای پشت و پناهم در هجوم بی رحم مشكلات! ای مونس و مامن و یاورم در كنج عزلت و تنهایی و بی كسی! ای تنها امید و پناهگاهم در محاصره ی اندوه و غربت و خستگی! ای كسی كه هر چه دارم از توست و از كرامت بی انتهای تو!

تو پناهگاه منی! تو كهف منی! تو مامن منی! وقتی كه راه ها و مذهب ها با همه ی فراخی شان مرا به عجز می كشانند و زمین با همه ی وسعتش بر من تنگی می كند و اگرنبود رحمت تو بی تردید من از هلاك شدگان بودم.

و اگر نبود محبت تو بی شك سقوط و نا بودی تنها پیشروی من میشد.

ای زنده! ای معنای حیات! زمانی كه هیچ زنده ای در وجود نبوده است.

ای آنكه : با خوبی و احسانش خود را به من نشان داد. و من با بدی ها و عصیانم در مقابلش ظاهر شدم.

ای آنكه: در بیماری خواندمش و شفایم داد.. در جهل خواندمش و شناختم عنایت كرد. در تنهایی صدایش كردم و جمعیتم بخشید. در غربت طلبیدمش و به وطن بازم گرداند. در فقر خواستمش و غنایم بخشید.

من آنم كه بدی كردم ،من آنم كه گناه كردم. من آنم كه به بدی همت گماشتم،من آنم كه در جهالت غوطه ور شدم. من آنم كه غفلت كردم. من آنم كه پیمان بستم و شكستم. من آنم كه بد عهدی كردم

و اكنون باز گشته ام. باز آمده ام با كوله باری از گناه و اقرار به گناه. پس تو در گذر ای خدای من! ببخش ای آنكه گناه بندگان به او زیان نمی رساند. ای آنكه از طاعت خلایق بی نیاز است و با یاری و پشتیبانی و رحمتش مردمان را به انجام كارهای خوب توفیق می دهد.

 

معبود من! اینك من پیش روی توام و در میان دست های تو. آقای من! بال گسترده و پر شكسته و خوار و دلتنگ و حقیر.

نه عذری دارم كه بیاورم نه توانی كه یاری بطلبم. نه ریسمانی كه بدان بیاویزم. و نه دلیل و برهانی كه بدان متوسل شوم. چه می توانم بكنم؟ وقتی كه این كوله بار زشتی و گناه با من است ؟!

انكار؟! چگونه و از كجا ممكن است و چه نفعی دارد وقتی كه همه ی اعضا و جوارحم به آنچه كرده ام گواهی می دهند؟

 

خدای من! خواندمت پاسخم گفتی. از تو خواستم عطایم كردی. به سوی تو آمدم آغوش رحمت گشودی. به تو تكیه كردم نجاتم دادی. به تو پناه آوردم كفایتم كردی.

خدایا! از خیمه گاه رحمتت بیرونمان مكن. از آستان مهرت نومیدمان مساز. آرزوها و انتظارهایمان را به حرمان مكشان. از درگاه خویشت ما را مران.

ای خدای مهربان! بر من روزی حلالت را وسعت ببخش. و جسم و دینم را سلامت بدار. و خوف و وحشتم را به آرامش و امنیت مبدل كن. و از آتش جهنم رهایم ساز.

 

خدای من! اگر آنچه از تو خواسته ام عنایتم فرمایی , محرومیت از غیر از آن زیان ندارد. و اگر عطا نكنی هر چه عطا جز آن منفعت ندارد.

یا رب!

یا رب!

یا رب!

خدای من! این منم و پستی و فرو مایگی ام. و این تویی با بزرگی و كرامتت. از من این می سزد و از تو آن

چگونه ممكن است به ورطه ی نومیدی بیافتم در حالی كه تو مهربان و صمیمی جویای حال منی

خدای من! تو چقدر با من مهربانی با این جهالت عظیمی كه من بدان مبتلایم! تو چقدر درگذرنده و بخشنده ای با این همه كار بد كه من می كنم و این همه زشتی كردار كه من دارم

خدای من! تو چقدر به من نزدیكی با این همه فاصله ای كه من از تو گرفته ام.

تو كه اینقدر دلسوز منی!

خدایا تو كی نبودی كه بودنت دلیل بخواهد؟

تو كی غایب بوده ای كه حضورت نشانه بخواهد؟

تو كی پنهان بوده ای كه ظهورت محتاج آیه باشد؟

كور باد چشمی كه تو را ناظر خویش نبیند. كور باد نگاهی كه دیده بانی نگاه تو را درنیابد.

بسته باد پنجره ای كه رو به آفتاب ظهور تو گشوده نشود

و زیانكار باد سودای بنده ای كه از عشق تو نصیب ندارد

خدای من! مرا از سیطره ی ذلت بار نفس نجات ده و پیش ازآنكه خاك گور بر اندامم بنشیند از شك وشرك رهایی ام بخش.

خدای من! چگونه نا امید باشم در حالی كه تو امید منی!

چگونه سستی بگیرم ,چگونه خواری پذیرم كه تو تكیه گاه منی!

ای آنكه با كمال زیبایی و نورانیت خویش چنان تجلی كرده ای كه عظمتت بر تمامی ما سایه افكنده

یا رب!

یا رب!

یا رب!

 

هجرت دوم

 

 

حق

 

باز هم مکه شاهد هجرت است هجرتی که بعد شصت سال دوباره تاریخ جهان را دگرگون خواهد کرد

حالا دیگر شبیه آن زمان مسلمین در اقلیت نیستند بلکه هر روز خبری از کشور گشایی های لشکر خلیفه به گوش می رسد و کفار فرسنگ ها از مکه دور گشتند. مردم به خیال آسوده به حج می روند و زیر سایه ی خلیفه ی زور و اشرفی های زر و روحانیون پر تزویرش "بندگی خدا" می کنند و همه چیز به ظاهر آرام تر از هر زمان دیگری است.

دیگر مدت هاست علی نامی نیست که آنها را هر روز به زحمت جهاد اندازد و از معیشت هر روزه شان محروم کند.

دیگر ابوذر نیست که با کفشهای کهنه اش به صورت ظالم بکوبد و با آیات قرآن دیوارهای ظلم را بلرزاند.

دیگر عمار نیست که رو در رو و چشم در چشم ظلم ، غرا و مستحکم از ایمان ، خلیفه را تذکر دهد و نصیحت کند و زیر چکمه های پر نفرت ظل الله و خلیفه الله و خال المسلمین بی هوش شود.

دیگر ابن مسعود نیست که در مسجد خدای پرده از نیات شوم سامری صفتان بردارد و اورا کشان کشان از مسجد به بیرون بیندازند و استخوان پهلویش بشکنند.

مردم خسته از جهاد چنان به خواب لذیذ دنیا فرو رفتند که فریاد های پر درد حسن نیز گویی مشت بر سندان بود.

حالا چند سالی است که همگی آرام و خوش معیشت می کنند و نماز می گذارند و به حج می روند.

حاجیان هر ساله به رسم ابراهیم ، طواف نمرود می کنند و به رسم هاجر ، دربدر اشرفی اند و نمایندگان خدای بر زمین برایشان وعده ی حوری و بهشت و شراب می دهند و داستانها می سرایند تا کسی کام شیرینش با خاطره ی کلام رسول الله و پیروانش ، تلخ نشود.

حالا بار دیگر همه خود را به مکه رساندند تمام بزرگان اسلام و دلاوران و مجاهدین و اصحاب ، جمع همه جمع است.

دعا بر لب ، احرام ریا بسته اند و به خدای زور و زرشان لبیک می گویند. هرچه می بینی همه شور است و نیایش و اشک ، هر چه می پویی همه تابعین بر حق مهاجرین و انصارند که در کنج خلوتهای شبانه شان فریاد العفو سر داده ، مشتری بهشتند.

درست در همین ساعات آرام نیایش برای بهشت و دوری از متاع جهنم است که حسین نواده ی همان رسول رحمت کعبه را ترک می کند.

هجرت دوم آغاز شده است.

هجرتی برای رهایی از شعب دهشتناک بی دردان و دنیا دوستان ، که هزار بار سخت تر از شعب ابیطالب ، روح و جان را به آتش می کشد.

هجرت از شهر بخواب رفتگان ولی نه به سوی مدینه که بسوی منای کربلا و نه با دعوت اوس و خزرج که با عهد ناپایدار جماعت هزار رنگ کوفه

در تمام ممالک اسلامی دیگر جایی امن تر از کوفه نیست ، شهری که نسل مردمانش هنوز هستند

 

امروز صبح حسین از مکه خارج شد

چشمان همه از حدقه بیرون زده است در این شصت سال هیچ کس چنین عصیانی نکرده بود ، هیچ احدی چنین بر اسلام نشوریده بود که حالا نواده ی همان رسول طغیانگر ، خوابشان را به کابوس بدل کرده است.

 

حسین امروز هجرت را آغاز کرد

و صد هزار قافله ی دل به همراه اوست.

 

یا حق

 

شب هجرت

 

حق

 

امشب شب عجیبی است

شب هشتم ذی الحجه ، تا فردا هرکس که می تواند به هر وسیله ای خود را به مکه خواهد رساند تا از فیض مراسم حج جای نماند.

تمام شهر سرشار از مردمانی است که عطای دنیای دنی را به جهت بیعتی دوباره با ابراهیم و محمد، به لقایش نبخشیده که سپرده اند - تنها برای چند روز -  شوری عجیب حکم فرماست.

همه احساس سبکی و پاکی می کنند. هر کس سعی می کند گوشه ای اختیار کرده و به اشک بنشیند

و در رویای خوش بخشیده شدن عمری " انسان " بودن به جهت نیل به " انسانیت " (1)

 

امشب شب عجیبی است

حسین (ع) همه را جمع نموده است همه را ، از اصحاب و مهاجرین و انصار تا مجاهدین و بزرگان و عالمان نامی اسلام، از عزم نگاهش پیداست که سخنانی مهم خواهد راند. مدت هاست که انتظار چنین روزی را می کشید اینجا بزرگترین جبهه ی تبلیغاتی اوست ، جمعیت همه گوش های دروازه صفتشان را گشودند تا نواده ی رسول الله سخن بگوید

نواده ای که حالا هجده هزار نفر بیعت کننده را در پشت خود دارد :

 """ پس از نام خدا و حمد و سپاسش و صلوات و درود بر پیام آور راستینش محمد مصطفی (ص) ،

مرگ بر همگان حتم است و من سخت مشتاق دیدار گذشتگان خود هستم ، مانند اشتیاق یعقوب به یوسف .

( با اراده و خواست من ) برای من قتلگاهی اختیار شده که من آن را دیدار خواهم کرد . گویا هم اکنون می بینم که اعضا و جوارح مرا گرگان کوفه پاره پاره می کنند و شکم های آمال و آرزوهای خویش را از من پر می سازند،لیک چاره ای جز انجام این کار نیست.

ما به رضای خدا راضی هستیم و بر آزمایشهای او صبر می کنیم و خداوند پاداش صابرین را به ما عنایت می کند.

( من پاره ی تن پیامبرم ) و پاره ی تن آن حضرت از وی جدا نمی گردد و چشم پیغمبر در بهشت با دیدار او روشن می شود و وعده های آن حضرت ( با شهادت فرزندش ) عملی می گردد.

اکنون

آن کس که از بذل جان در راه ما مضایقه ندارد و برای لقای پروردگار ، خود را آماده نموده است

با من کوچ دهد

و من صبح فردا از مکه کوچ خواهم کرد . (2) """

 

حسین فردا صبح هجرتش را آغاز خواهد کرد ، بار سفر بستید؟؟؟

 

بیایید از کاروان حق جا نمانیم و نشویم مصداق آنچه حسین به وضوح برخ تاریخ کشید که :

وقتی در صحنه ی حق و باطل نیستی ، هر کجا می خواهی باش ، چه به نماز دور کعبه ایستاده باشی و چه به شراب در کاخهای سبز ظلم نشسته باشی ، هر دو یکی است

 یا حق

 

 ( 1 ) : انسان اولی از ریشه ی نسی به معنای فراموش کردن و انسان دومی از ریشه ی انس

از نظر نگارنده حرکت به سوی  "حق"  دقیقا حرکتی است از عمق معنای انسانیت اول به انسانیت دوم

 

( 2 ) : لهوف ص 26  

( لهوف در میان کتب مقاتل ، از نظر اعتبار و اعتماد شهره است و ایت الله سید محمد علی قاضی تبریزی از فقیهان به نام درباره اش گفته : کتاب لهوف سید ابن طاووس نقلیاتش بسیار مورد اعتماد است و در میان کتب مقاتل ، کتاب مقتلی به اندازه ی اعتبار و اعتماد به آن نمی رسد و در اطمینان ، آن کتاب در ردیف اول کتب معتبره مقاتل قرار می گیرد )

 

با کاروان حسین (ع)

 

حق

سلام بر تمام خوانندگان گرامی

انشاالله از فردا شب تا اربعین حسینی ( در حد وسع ) با کاروان حق حسین همراه خواهیم شد

قصد و هدف با توکل بر خدا این است تا بیشتر در این حرکت عظیم تاریخ تامل و تفکر کنیم

تا بیشتر حقش را ادا کنیم و امسال محرم مان با سالهای گذشته متفاوت تر و با کیفیت تر باشد

معتقدم چنین راهی نمی تواند و نباید شور یا شعور محض باشد که نفی هرکدام یعنی ضربه

به جنبه ای از این نهضت بزرگ

لیکن با توجه به روزهای پیش رو بر میزان هر کدام به تناسب آن زمان خاص اضافه خواهد شد

اولین بار است که چنین کاری را انجام می دهم و بی شک سرشار از ضعف های گوناگون است

پس به همراهی و یاری شما بشدت نیازمندم

 

توکلت علی الله ، انا الله البصیر البعباد

یا علی

شریعتی و قرائت های نوین

 

حق

 

تقریبا تا پیش از ظهور شریعتی ، عنان تمامی قرائت ها و تفاسیر مختلف ، تماما محدود به سیطره ی فقها بود و شرایط به گونه ای رقم می خورد که سایر متفکران و عالمان غیر فقیه ممالک اسلامی مخصوصا ایران عموما در این حوزه دخول نمی کردند.

گرچه تا پیش از شریعتی بزرگ مردانی نظیر سید جمال و به تبع او اقبال لاهوری و محمد عبده ، بازگشت دوباره به قرآن را ، بنیان نهادند ولی آنچه میوه ی این نهال مبارک و بزرگ بود بیشتر در حوزه ی علوم فیزیکی و ریاضی به ثمر نشست. کشف های جدید و غیر منتظره از درون آیات قرآن و همسان سازی بعضی از آیات طبیعی قرآن با کشفیات جدید بشر نظیر جاذبه ی زمین و همینطور کشفیات جدید و متحیر کننده ای نظیر زوجیت تمامی موجودات زنده ی عالم ، همه و همه نقشی بی نظیر را در توجه دوباره ی متفکران و دانشمندان مسلمان و حتی غیر مسلمان ، به قرآن کریم را ایفا کرد. ولی همچنان قرآن همچون گنجینه ای ،سرشار از مفاهیم عمیق و متحیر کننده احساس می شد که بسیاری از وجهه هایش تا بحال بی توجه مانده بود.

هرچه بیشتر می گذشت فشار علوم و ایدولوژی های مدرن بشر ، مخصوصا مارکسیسم که خطرش بیش از سایرین احساس می شد متفکران اسلامی را به تکاپوی مضاعف انداخت و نیاز به قرائت های نوین و تازه و مطابق قرن جدید از مبانی اعتقادی اسلام بشدت احساس می شد. دیگر کسی خریدار حرفهای غیر منطقی نبود و جو غالب متافیزیک را از صحنه دور می کرد.

همزمان با شریعتی ، مهندس بازرگان به یک سری از تحقیقات ریاضی در قرآن دست زد که نتایج بسیار جالب و قابل توجهی از آن را به همگان نشان می داد ولی این تنها اثباتی بود بر غیر انسانی بودن قرآن و اعجاز آن و هنوز پاسخی منطقی و قرائتی درخور از مبانی اسلام و علی الخصوص قرآن ، در مقابل سیل ویران کننده ی مارکسیسم داده نشده بود.

تا اینکه دکتر شریعتی دست به اقداماتی جسورانه زد و قرائت هایی تازه از بعضی آیات قرآن و همینطور احادیث به نمایش گذاشت. اینکه این برداشت ها چقدر به حقیقت نزدیک بوده و یا بنا بر مصالح آن روزهای اسلام نوعی مصادره به مطلوب از جانب شریعتی صورت گرفته است ، جای بحثی عمیق دارد ولی آنچه واضح است اینکه تاثیری عمیق بر عقل و روح تشنه و پر دغدغه ی جوانانی ریخت که تقریبا پرچم سپیدشان را بالا برده بودند. بعدها شریعتی سعی کرد این برداشت های مقطعی را به نوعی دیدگاه خاص بدل کرده و نظمی سیستماتیک به آن ببخشد که تا اندازه ای اندک فرصت اینکار را پیدا کرد ولی فشار ها و تهدید ها و زندان و غیره فرصت تثبیتش را او گرفت.

همین امر مبارک و با ارزش از شریعتی آغاز گر نهضتی بود که باعث شکسته شدن تابوی انحصاری تفاسیر و قرائت ها از قرآن و اسلام شد که متاسفانه بعد از پیروزی انقلاب اسلامی تا امروز تقریبا بی حرکت و متوقف مانده است و بیشتر حرکتی متفاوت با حرکت شریعتی رواج پیدا کرده است. چه آن زمان که مجاهدین خلق می خواستند اسلام را مطابق مارکسیسم نشان دهند و در آخر به این نتیجه رسیدند که " اسلام همچون پوستین کهنه ای است که هرجایش را وصله می زنیم از طرف دیگر پارگی و حفره ای نمایان می شود " و چه حالا که روشنفکران بظاهر دینی ما می خواهند اسلام را به هر ترتیبی شده مطابق "لیبرالیسم با قرائت غربی " نشان دهند.

آنچه نویسنده به عنوان ضرورت در هم نسلی هایش احساس می کند ابتدا و در بدو امر این است که همگی قرآن و در درجه ی بعدی نهج البلاغه را، با هر درجه ای از علم و آگاهی ، برای یک یا چند بار بخوانیم که این کمبودی بسیار نگران کننده است.

 

بی شک در رفع شبهات و ارائه ی تفاسیر و قرائت های شخصی باید با اهالی حوزه و فقه تعامل داشته باشیم تا ما دیگر اشتباه سالیان دراز فقیهان را مرتکب نشویم و افراط آنها را به تفریط پاسخ ندهیم که آنچه در این بین متضرر می شود بیش از هر چیز اسلام عزیز است.

زیرا اگر ما نیز خود را مستقل از آنها دانسته و بی تعامل و همفکری نظرات و قرائت های خام خود را منتشر کنیم آنگاه ناخواسته همان امری را مرتکب می شویم که فقیهان پیشین کرده اند.

و فضایی غالب می گردد که همگی مدت هاست در آن نفس می کشیم

" فضای بدبینی و جنگ در بین اهالی فکر حوزه و دانشگاه "

 

آنچه بعنوان یکی از عملی ترین راه حل ها به نظر نویسنده می رسد ایجاد شبکه و سایتی مستقل برای قرائت های نوین از اسلام و قرآن است که هم اهالی حوزه و هم اهالی دانشگاه در آن حضوری فعال داشته باشند.

سعی می شود در نوشتار های بعدی به این ایده و سایر ایده ها و راه حل ها بصورت متمرکز تر پرداخته شود

انشا الله

 

 

انسان بی دغدغه ، انسان مرده

 

 

حق

 

مقدمه :

چند سلسله مقاله از این پس کار خواهد شد که مخاطبش عمدتا هم نسلان گرامی هستند. بدلیل رعایت انصاف تصمیم گرفتم نسل سوم را به دو دسته ی کلی اکثریت و اقلیت تقسیم کنم تا به تبع آن نوشته ها نیز از هم مجزا شده و خدای ناکرده باعث دلخوری عزیزان فعال و متفکر که در گروه اقلیت هستند ، نشود.

متن زیر با موضوعیت اکثریت نسل سوم است :

 

 

دغدغه بن مایه ی هر حرکت تئوری و عملی و بی شک یکی از حلقه های مفقوده ی فرهنگ ماست. مشکل اساسی و خاموشی که اکثرا مغفول مانده است.

مسئله ی مهمی که کمتر به آن پرداختیم و همیشه از آن بسادگی عبور می کنیم ، بی خیالی هم نسلانمان است . هرگز آن دیالوگ تلخ یکی از دوستانم را فراموش نمی کنم که از من می خواست برایش از دغدغه هایم بگویم و در واقع برایش دغدغه بتراشم و از این در رنج بود که دغدغه ای ندارد و به تبع آن زندگی اش روالی ماشینی و تکراری گرفته و هیچ هدفی برای آینده ی خود متصور نیست.

باز هم باید هزار درودبه او فرستاد که به دنبال کشف دغدغه بود و قدمی جلوتر از سایرینی که در مقابل هر حرف کمی جدی، سریعا یک " بی خیال " ناقابل نثار می کردند و می کنند.

بنظر می رسد اولین گام برای حل هر معضل فرهنگی و هر نارسایی اجتماعی ، درک دقیق آن با جان و دل و یا به عبارت بهتر شعله ور شدن آتش دغدغه در جای جای روح است.

تا دغدغه ای نباشد و دردی حس نشود ، لاجرم فکری و راه حلی نیز اندیشیده نمی شود و معضلی از معضلات  بسمت حل شدن نیز حتی به پیش نمی رود.

گرچه گاه به گاه اتفاقی همچون انتخابات سال گذشته ، برخورد با مسائل فکری روز که " اعتقادهای ارثی مان " را تحریک می کنند ، روبرو شدن با مشکلات معیشتی مردم جامعه و... باعث هل دادنمان به انبوهی از دغدغه های ریز و درشت می شود ولی چون ریشه ای نبوده و در عوض بغایت احساس در آن حاکم است و همینطور نمی دانیم که حتی چطور و چگونه باید با آنها روبرو شویم ، نتیجه اش یا باعث دغدغه زدگی می شود و یا عجله برای رسیدن به راه حلی که در حین درستی و منطقی و تجربه شده بودن ، سریعا هم به نتیجه برسد. عجله ای که بارها و بارها دیدیم اگر نتیجه ی عکس ندهد چیزی را هم درست نمی کند.

لیکن باید به سمت این رفت که دغدغه را بصورت منطقی و اصولی نهادینه کرد و اینجاست که این موضوع مطرح  می شود که

اصولا دغدغه ی صحیحی که مارا بسمت اصلاح معضلات گوناگون پیش می برد ، تلقینی و آموزشی است یا تجربی؟

درواقع باید ابتدا نوع و جنس ورود دغدغه ی پایدار و حرکت ساز در وجود آدمی را بیابیم و سپس به چگونگی برخورد با آنها و اولویت بندی آن بپردازیم

 

نظر شما درباره ی این سوال چیست ؟؟؟

 

پی نوشت : این پست تنها فتح بابی در زمینه ی دغدغه بود و ادامه ی متن را مسکوت گذاشتم تا نظرات شما را نیز بدانم

 

 

فقیه یا عالم ؟؟؟

 

 

حق

 

با نگاهی به آثار و آرای بعضی از متفکرین و روشنفکران اسلامی سده ی اخیر به نکته ای بغایت مهم می رسیم که از دیدگاه آنها فقیه و فقه اصولا توانایی و پتانسیل لازم و کافی را برای پوشش کامل تمامی مسائل ندارد و باقی ماندن در سطح فقه ، باعث می شود که بخش عظیمی از مفاهیم و حوزه های نظری اسلام بلا استفاده و بی مصرف بماند و در نتیجه ما نه تنها به سمت برداشتی جامع و کامل و مطابق نیازهای روزمان و نزدیک شدن به جوهره ی اصلی و غنی اسلام حرکت نمی کنیم بلکه در همان کوچه ی اول فقه می مانیم.

عواقب این مسئله را در حال حاضر به وضوح می توانیم در اطراف حوزه های فکری مان لمس کنیم وقتی در جواب به شبهه ها ناگزیر و ناچار وارد دیدگاه فقه می شویم و به تبع آن وارد علم رجال و حدیث شناسی و.....

بطور مثال در پاسخ به ادعای متفکری چون سروش ، حکم ارتداد می دهیم یا هنرمندمان از روی جهل به چطور پاسخ گفتن و سکوت معنادار مدعیان دین ، نامه ی آتشین می نویسد و در پایان نیز جوابی از طرف فقیهان جز همان ارتداد و دعوت به راه صواب ( راهی که آقایان انطور ادراک می کنند ) نمی بینیم .

دلیل و استدلال آقایان این است که این پاسخ فقه ( بخوانید پاسخ اسلام ) است و حکمی است لایتغیر که حتی نباید در راههای استدلالی دیگری قدم گذاشت و فقه مارا بس است !!!

اگر ایت الله سبحانی پیدا می شود که پاسخی عقلی و درخور فارغ از اینکه صحیح باشد یا نباشد ، می دهد و اگر عبدالعلی بازرگان بی ادعا و با شرفی یافت می شود که در آن سر دنیا دلش برای جوانان بخت برگشته ی طالب حقیقت بیشتر از آقایان می سوزد و از دیدگاه متفاوتی نسبت به ایت الله سبحانی جواب درخور دیگری می دهد . به این دلیل است که هر دوی آنها پای فراتر از فقه و کوچه ی اول قرائت دینی – اسلامی گذاشتند. که اگر جز این بودند آنها هم مانند آقایان با چند خطی حکم ارتداد و نصیحت ، رفع مسئولیت !!! می کردند.

و باعث می شدند اطمینان حاصل کنیم که بزرگان و مدعیان دینی مان آنقدر از نظر بنیان های فکری و استدلالی ضعیف هستند که برای حفظ آبرو و از سر بی جوابی ، در زیر احکام ارتداد و نصیحت پنهان می شوند.

که جای شکرش باقی است هنوز آنقدر از عالمان و بزرگان مسئول خالی نشده ایم.

نارسایی ها را که لمس می کنیم حسی کنجکاوانه مارا به سرچشمه ی زلال اسلام ناب محمدی می رساند (همواره وقتی به اصل باز می گردیم بسیاری از ابهامات حل می شوند و کم کاری ها نمایان !!! )  و در آنجا باز می بینیم که آنچه حضور دارد نه فقیه و ملا و آخوند که " عالم " است. عالمی که در اصول و فروع دین رابطه اش با مردم عادی رابطه ی مرید و مرادی است و در فروع فروع دین رابطه ی منطقی مقلد و مرجعیت تقلیدی.

و عالم اسلامی نه فقیه است ، نه فیلسوف ، نه عارف و نه .... که مجموعه ای است از تمامی آنها و اصلا اینطور نیست که به یکی بپردازد و بس.

اصل و هدف " عالم " شدن است . نه فقیه شدن و در آن ماندن و آن را کامل و کافی و لازم دانستن.

می بینیم که از دل همین حوزه با دیدگاه منحط  مخصوص بخود ( لازم و کافی دانستن فقه ) عالمانی  همچون امام خمینی ، سید جمال ، محمد تقی جعفری ، علامه طباطبایی و .... بیرون آمده اند ولی هیچگاه این تک ستاره پروری به سیستم بدل نشده است و این همان جان کلام است.

یکی از حلقه های گمشده ی اسلام منسجم و یکپارچه و یکی از موانع طرح تجدید بنای اسلامی اقبال لاهوری ، " کمبود عالم " است.

وگرنه فقیه که بحد وفور داریم ، الحمدلله

 

 

طبقه بندی پست : ژورنالیستی

 

 

مارکس وبر !!!

 

حق

 

هر انسان متفکری همواره با مجموعه شرایطی در زندگی اجتماعی اش برخورد می کند که بطور کلی می توان آن را به دو گانه های واقعیت-حقیقت ، اقتصاد – فرهنگ و یا به تعبیر فلاسفه عین – ذهن تعبیر کرد. این دغدغه ی همیشگی و مورد بحث و منازعه ی اندیشمندان و فلاسفه و جامعه شناسان است مبنی بر اینکه کدام سو و جهت را اصل بگیرند و دیگری را بعنوان فرع . در واقع کدام یک بر دیگری تقدم دارد و مهمتر است.

دغدغه ای که بی اغراق برای اکثریت هم نسلان متفکرمان وجود دارد . هر بار که به سمتی متمایل می شویم ، سمت دیگر با تمام نشانه های بیرونی اش فریاد " هل من ناصر " سر می دهد و ما را دوباره غرق تعلیق و همتمان را دوباره لکه دار می کند تا جایی که به رکود حرکتی می رسیم.

از طرفی می خواهیم تا به شور اجتماعی جامعه ، اندیشه و فکر و شعور تزریق کنیم و برای فرهنگ رو به زوال مان چاره ای بیندیشیم و از طرفی هم به این بر می خوریم که " غم نان اگر که بگذارد " و مشکلات اقتصادی و معیشتی و اختلافات طبقاتی شدید جامعه که فریادش هر قلب آزاده خواهی را به درد می آورد.

تصمیم می گیریم به پیروی از "ماکس وبر" فرهنگ و حقیقت را بعنوان عامل زیر بنا در نظر بگیریم که درست در همان اثنای تصمیم افکار و اندیشه های کارل مارکس را به وضوح در زندگی معیشتی خود و جامعه لمس می کنیم و زانوانمان سست می شود.

و نکته ی بسیار مهم و گیج کننده اینکه هر یک به نحوی درست می گویند

چه کارل مارکس که واقعیت ، مادیت و شرایط اقتصادی را مقدم بر اندیشه ، فکر و فرهنگ می داند و بر این باور است که تا اقتصاد مردم یک جامعه حل نشود مردمش اصلا به فکر فرهنگ نمی افتند که بخواهند به ترمیمش بیندیشند

و چه ماکس وبر که نظریه اش کاملا عکس مارکس است و فرهنگ را زیر بنای تغییر می داند و معتقد است تا فکر و اندیشه و فرهنگ رو به زوال است ، اقتصاد نیز همان است که هست.

تعبیر شریعتی درباره ی انتخاب این دو نوع طرز تفکر بنیادی که مسیر یک متفکر یا جنبشی را تعیین می کند ، ظاهری فریبنده دارد:

" من نه به کارل مارکس معتقدم و نه به ماکس وبر ، بلکه به " مارکس وبر " اعتقاد دارم "

تفکر تعادلی شریعتی را شاید بطور حسی تمامی ما در خود داشته باشیم و بی شک این تعادل از مشغول شدن به یکی از دو طرف بهتر است ولی....

ولی ذات حرف زیباست و عملش بسیار مشکل

خود شریعتی با اینکه وقتی رنسانس غرب را توضیح می داد ریشه های اقتصادیش را نیز مشخصا بر شمرد و در عین حالی که به نظریه ی ترکیبی معتقد بود ولی با این وجود به فرهنگ تکیه ی بیشتری می کرد و معتقد بود که " آگاهی و خود آگاهی " حرف آخر را در تحولات اجتماعی می زند.

او اعتقاد داشت که صرف فقیر بودن جامعه به تنهایی عامل انقلاب نمی شود و حتی اگر استثمار و تضاد طبقاتی به شدید ترین حد خود رسیده باشد تا زمانی که " وجود فقر " به " احساس فقر " در میان مردم تبدیل نشده و تا زمانی که مردم جامعه نسبت به فقر و زشتی و غیر انسانی بودنش آگاهی پیدا نکنند و بعد این آگاهی آنها را به اعتراض به وضع موجود نکشاند ، هیچگاه صرف وجود فقر عامل قیام و انقلاب و تحول در جامعه نخواهد شد.

باید فکر را متمرکز کرد به اینکه آیا راه و روش شریعتی لازم و کافی است یا اینکه باید به نحو بهتری به این تلفیق دست پیدا کرد؟

و ناگفته پیداست که پاسخ به سوال اول پیش نیاز سوال دوم است

اگر به این نتیجه برسیم که این تعبیر هم کامل نیست و می توان ایده ای کاملتر از نظر تئوری و تاثیر گذارتر تر از نظر عملی یافت ، آنگاه باید تمام تلاشمان را برای روشن کردن تکلیف پایه ی حرکتی مان انجام دهیم.

 

پی نوشت : این مقاله ادامه خواهد داشت. حرف بسیار است و فضای وبلاگی اینطور ایجاب می کند که از زیاده نویسی پرهیز کرده و به تعداد قسمت ها اضافه کنیم.

 

 

این آزادی بیان است یا فاحشگی بیان؟؟؟

 

حق

 

سالها اطرافیان فرنگ دوست ما از لیبرالیسمی سخن می گفتند که وقتی معنایش را و افکار مستتر درونش را طبقه بندی ایدولوژیکش را از آنها می پرسیدیم ظنمان می برد که گویا خودشان هم درست نمی دانند لیبرالیسم یعنی چه؟ و تنها چشم و گوش بسته فریاد می کشند. هرگاه که در مقابل سوالها به بن بست می رسیدند آمریکا را بعنوان مهد اندیشه ی لیبرال معرفی می کردند و باد به غبغب انداخته فخرش را با نیابت !! بما می فروختند و از عقب ماندگی جهان سوم و پیشرفت روزافزون کشور آرزوهاشان سخن می راندند که آنها چنانند و ما چنین

گل کلامشان آزادی بیان بی حد و حصر آمریکا بود و اینکه رییس جمهورشان توسط یک فرد عادی نقد می شود و خبری از محاکمه و سانسور و... نیست ولی در کشور شیعه و اسلامی ایران....

بگذریم که دل خونی از کشورمان داریم که قرار بود نماد اسلام و تشیع علوی باشد

جان کلام جای دیگری است

از وقتی که برای اولین بار خبر انجام عمل آتش سوزی را شنیدم گویی تمامی حرفها و فخر ها و فریاد های آنها در مغزم تیر می کشد

سرم بدرد آمده از این همه توهین و این درجه از بی تمدنی و وحشیگری و حیوانیت مدعیان آزادی و لیبرالیسم

می خواهم ببینمشان و سرشان فریاد بکشم که این بود کشور آمال و آرزوهاتان؟؟؟

این بود لیبرالی که گوش آسمان و زمین را ، با گوشهای گرفته تان ، کر کردید؟؟

این آزادی بیان است یا فاحشگی بیان؟؟؟

 این آزادی است یا بی بند و باری و لاقیدی؟؟؟

کدام مکتب و جهان بینی تاکنون آمده اینچنین توهین حداکثری به عقاید را در خود حل کرده است؟؟؟

کجای حقوق بشر ادعایی خودتان از این سخن رفته که به مقدسترین شیء از عقاید یک میلیارد و پانصد میلیون نفر از مردم جهان – که تو گویی اصلا صدنفر ، ده نفر ، یک نفر – به بدترین نحو ممکن توهین شود؟؟

چطور است که رهبران و الگوهای شما با اینکه حتی به سودشان هم نیست – همان سود کثیف امپریالیستی شان – بازهم اجازه می دهند در برابر آن همه دوربین و چشمهای حیرت زده چنین توهینی صورت بگیرد و آنگاه تنها فرد خاطی را از صحنه دور می کنند که نه بعنوان برخورد که برای حفظ جان البته !!!! ؟؟؟؟

چطور است از خود شما کوچکترین حرفی – کوتاه ترین جمله ای نمی بینیم در محکوم کردن و تقبیح چنین حرکتی؟؟؟ آزادگی تان را انسانیت و شرفتان را فدای تعصبتان کردید؟؟؟

نمی دانم

نمی دانم که چند نسل باید از مکتبتان بگذرد که بتوانید چنین لکه ننگی را نه به عقل و منطق ( که هیچ عقل و منطقی را در آن راهی نیست ) بلکه با فراموشی و تاریخ نخوانی ذاتی مسلمانان و سایر حق طلبان جهان ، سرپوش بگذارید ولی این را هم شما و هم من می دانیم که چنین لکه ی ننگی تا ابد بر تارک لیبرالیسم ادعایی شما خواهد ماند و پاک شدنی نیست.

 

این کشور آمال و آرزوهای چهارصد ساله ی شما و این ایران ده هزار ساله ی ما که کوروش بزرگش آن چنان حقوق بشری می نویسد...

آن لیبرالیسم ادعایی شما و فاحشگی بیانش و این آزادی بیان اسلام ما و  حداکثری سرشار از عدالت حکومت علی (ع) بزرگ که تا جلویش دست به شمشیر نبردند و از خط قرمز ها عدول نکردند، دست به شمشیر نبرد و کوچکترین تغییری در حقوق همگانی و شهروندیشان نداد و آنها را چون شهروندان عادی بحساب می آورد.

 

"""ببین تفاوت ره از کجاست تا به کجا؟؟ """

 

 پی نوشت : لازم شد این پی نوشت را برای متن بالا بنویسم که این متن بیشتر ژورنالیستی بود تا یک متن عمیق از قبل فکر شده .

نمی دانم شاید بهتر بود از همان اول این موضوع را در پی نوشت می آوردم تا باعث رفع سوء تفاهمات پیش بینی نشده شود

علی ای حال به احتمال زیاد قسمت جدیدی در وبلاگ اضافه می کنم تا کاملا این دو نوع تیپ از نوشته هایم متمایز شوند

افراط احمقانه ی تری جونز، فرصتی استثنایی و هدیه ای خدایی

 

حق

 

سلام

ابتدا عذرخواهی میکنم بابت غیبت 20 روزه ی اجباری ، از تمام خوانندگان گرامی و همینطور از دوستان عزیز وبلاگی که موفق نشدم در خدمتشان باشم.

انشاالله بتوانم بیشتر در خدمت باشم.

 

به دعوت " م.ا.ب" گرامی ، این مقاله را نوشتم تا نظر شخصی و البته فعلیم را راجع به سوال مهم چه باید کرد؟؟؟ درباره ی آتش زدن قرآن و اعمالی نظیر این بنویسم.

ابتدایی ترین موضوعی که باید روی آن تاکید کنیم بی شک تفکیک دو نوع از مبارزات ضد اسلامی دشمنان است.

ما با دو نوع مبارزه و دو نوع دشمن کاملا متفاوت از نظر ساختاری روبرو هستیم

نوع اول نوعی که بصورت افراطی،احساسی و هیجانی به اسلام ستیزی و شیعه ستیزی می پردازند و هیچ توجیه عقلی را برای آن نمی توانیم متصور باشیم کما اینکه کوچکترین احترام ممکن را نیز به عقاید متقابل نمی گذارند. نظیر آنچه سلمان رشدی ، کاریکاتوریست دانمارکی ، فرود فولادوند و همین تری جونز انجام می دهند.

نوع دوم سعی می کند به گونه ای عقلی تر و بدور از احساس و با کمی احترام ضمنی، آنچه می خواهد را به پیش ببرد. بعنوان مثال می توان به شبهاتی که سعی می شود هر روز عقلی تر و با سند تر از قبل نشان داده شود نظیر آنچه در سایت های افشا و یا از شجاع الدین شفا و دکتر سیناها منتشر شده است ، اشاره کرد.

 

بی شک این دو نوع از مبارزه با اسلام و عقاید ما دو نوع خاص و متمایز از برخورد و عکس العمل را باید به همراه داشته باشد . هرگونه خلطی در جابجا گرفتن این گروه ها می تواند اثراتی جبران ناپذیر بر پیکره ی ما فرود آورد.

تکلیف چه باید کرد این دو نوع نیز بطور کلی و با توجه به سیره پیامبر و معصومین مشخص است. در نوع اول بصورت قاطعانه و محکم و در نوع دوم بصورت عقلی و مستدل و بدور از کوچکترین عصبانیتی که دشمنان آن را پایه ی توهین متقابل ما می کنند و بعد آنکه بیشتر از توهین متضرر می شود مایی هستیم که ادعای احترام و ادب می کنیم.

در هردو نوع شناخت استراتژی های دشمن و هوشیاری و مقابله در مقابل این استراتژی ها بسیار مهم و ضروری است.

مسئله ی تری جونز را همانطور که ذکر شد بنده در نوع اول می دانم که پاسخ گویی اش دو مرتبه خواهد داشت.

الف - مرتبه ی رهبر و مرجع و عالم اسلامی

ب - مرتبه ی مردمی

تکلیف مرتبه ی رهبر معلوم است. نظیر کاری که امام خمینی در برخورد با رشدی انجام داد را باید در این مورد هم شاهد باشیم که متاسفانه در ایران بجز دو الی سه تن از مراجع – آن هم به لحنی خفیف تر از حد انتظار – حرف دیگری از سایر علما و مراجع علی الخصوص از رهبری مشاهده نشد.

این همان مشکلی بود که در زمان کاریکاتور دانمارکی نیز کمابیش حس شد ولی نه با این شدت و بی شک این مسئله بشدت نگران کننده می نماید.

و اما تکلیف مرتبه ی مردمی :

آنچه فی الحال به ذهنم می رسداین است که ما باید با اهرم های فشار تبلیغاتی در دسترسمان نظیر همین جنبش های وبلاگی ، تا آنجا که می توانیم از این پاشنه ی آشیل بزرگ دشمن استفاده کنیم.

مدت ها بود که منتظر اشتباه بزرگ و دندان گیری از دشمن بودم تا بتوانم این موضوع را مطرح کنم که تا کی قرار است آنها مهاجم باشند و ما مدافع؟؟؟

و اکنون بنظرم اشتباهی بزرگ تر از آنچه گمان می کردم پدید آمده و من بعنوان کوچکترین عضو از هم رزمانی که در فضای سنگین دفاع از ارزشها و عقاید و اصول نفس می کشند این را هدیه ای از جانب پروردگار می دانم.

ما اکنون در موقعیتی هستیم که می توانیم مواضع را تغییر دهیم و در موقعیتی فاخر و البته بر حق بر آنها و افکار و عقایدشان هجوم بیاوریم و آنها را بزیر فشار دفاع قرار دهیم ، که اگر درست و منطقی و اصولی عمل کنیم آن ها دو راه بیشتر ندارند ، یا باید این حرکت را عملی مذبوح شناخته و از آن تبری بجویند که در این حالت ما نیز در عملی متقابل می توانیم دقیقا همانند آنها هرگاه که اراده کردیم این مسئله را چونان پتکی بر سرشان بکوبیم ( کاری که عینا آنها با ما می کنند مثلا بر سر مسئله ی طالبان )

و یا شروع خواهند کرد به کتمان و دفاع غیر منطقی و متعصبانه که اگر حالت دوم رخ دهد فشار بر آنها روز به روز بیشتر خواهد شد و آنها را در چاهی عمیق فرو خواهد برد که به این راحتی نتوانند از آن سر بیرون آورند.

این دقیقا همان کاری است که آنها با هر اشتباهی از جانب گروه هایی نظیر طالبان که خود را متصل به اسلام می دانند ، با ما انجام می دهند.

و در هر دو صورت ما فرصتی برای نفس تازه کردن و تجدید قوای خود در عین اینکه حمله می کنیم ، بدست می آوریم که فرصتی بسیار ارزشمند است.

این فرصتی استثنایی خواهد بود تا بتوانیم هر چه بیشتر و با قدرت تر به تقویت و ترمیم هرچه بیشتر خودمان و تک تک هم رزمانمان بپردازیم و در راه هر چه عمیقتر فهمیدن مفاهیم و اصول و عقاید با فراغ بال بیشتری گام بگذاریم و در نتیجه به استحکام و تسلط و قدرت فکری بیشتری دست یابیم.

فرصتی که در زیر آن همه فشار سنگین و در موضع دفاع هیچگاه پدید نیامده و نخواهد آمد.

 

کتابی برای نخواندن

 

حق

 

""" همانا پس از من ، روزگاری برشما فراخواهد رسید که چیزی پنهان تر از حق و آشکارتر از باطل و فراوان تر از دروغ بخدا و پیامبرش نباشد و نزد مردم آن زمان کالایی زیانمندتر از قرآن نیست  اگر آن را درست بخوانند و تفسیر کنند  و متاعی پر سودتر از قرآن یافت نمی شود آنگاه که آن را تحریف کنند و معانی دلخواه خود را رواج دهند.

در شهرها چیزی ناشناخته تر از معروف و شناخته شده تر از منکر نیست ، حاملان قرآن آن را واگذاشته و حافظان قرآن آن را فراموش می کنند . پس در آن روز قرآن و پیروانش از میان مردم رانده و مهجور می گردند و هردو غریبانه در یک راه ناشناخته سرگردانند و پناهگاهی میان مردم ندارند.

پس قرآن و پیروانش در میان مردمند ولی گویا حضور ندارند ، با مردمند ولی از آنها بریده اند ، زیرا گمراهی و هدایت هرگز هماهنگ نشوند گرچه کنار هم قرار گیرند.

مردم در آن روز در جدایی و تفرقه هم داستان و در اتحاد و یگانگی پراکنده اند ، گویی آنان پیشوای قرآن بوده و قرآن پیشوای آنان نیست.

پس از قرآن جز نامی نزدشان باقی نماند و آنان جز خطی از قرآن را نشناسند......

ای مردم !! هرکس از "خدا" خیر خواهی طلبد، توفیق یابد و آن کس که سخنان خدا را راهنمای خود قرار دهد به راست ترین راه ، هدایت خواهد شد. پس همانا همسایه ی خدا در امان و دشمن خدا ترسان است.

آن کس که عظمت خدا را می شناسد سزاوار نیست که خود را بزرگ جلوه دهد ، بلندی ارزش کسانی که بزرگی خدا را می دانند در این است که برابر او فروتنی کنند و سلامت آنان که می دانند قدرت خدا چه اندازه می باشد ، در این است که برابر فرمانش تسلیم باشند.

پس از حق نگریزید چونان گریز انسان تندرست و سالم از فرد " گُر " گرفته ( نوعی بیماری پوستی با خارش شدید است ) ، یا انسان سالم از بیمار

و بدانید که هیچگاه حق را نخواهید شناخت جز آنکه ترک کننده ی آن را بشناسید !!! هرگز به پیمان قرآن وفادار نخواهید بود مگر آنکه پیمان شکنان را بشناسید و هرگز به قرآن چنگ نمی زنید مگر آنکه رهاکننده ی آنرا بشناسید.

پس رستگاری را از اهل آن جستجو کنید که اهل بیت پیامبر رمز حیات دانش و راز مرگ جهل و نادانی هستند . آنان که حکمتشان شما را از دانش آنان ، و سکوتشان شما را از منطق آنان ، و ظاهرشان از باطنشان ، اطلاع می دهد . نه با دین خدا مخالفتی دارند و نه در آن اختلاف می کنند . دین در میان آنان گواهی صادق ، و صادقی سخنگوست. """

خطبه ی 147 نهج البلاغه – حضرت علی (ع )

 

وقتی پیش بینی او را از امروزمان دیدم باور نکردم که فاصله اش با ما به ماه و روز و ساعتی هم باشد چه رسد به 1400 سال.

در این پست خواستم از مهجوریت کتابی بنوسیم که نمی خوانیمش ولی دست و قلم و فکرم در برابر علی بزرگ ، احساس حقارت کرد. دیگر مانده ام چه بگویم وقتی او گفتنی ها را گفته است ؟؟؟؟

کجایی ای مرد بزرگ تاریخ

کجایی تا ببینی با کتاب ِخواندن ، با قرآن ، تنها کاری که نمی کنیم خواندن است

کجایی تا ببینی که کودکانمان را وادار می کنیم طوطی وار تنها به آوایی خوش قرائت کنند و حفظ کنند بی آنکه بفهمند که چه می گوید و این کلام سحر انگیز که برایش در مسابقات گوناگون جایزه می گیرند ، چه مفهومی دارد ؟؟؟ که قرآن را ببوسند و بی وضو دستش نزنند بی آنکه بدانند چرا؟؟؟

کجایی که ببینی قرآن را نه بر سر نیزه که آتش می زنیم تا حزب سیاسی مان را مظلوم و حق نمایش دهیم

کجایی که ببینی عده ای برای اینکه روشنفکرشان بنامند و به هزار حقه ی کثیف ، قرآن را کلام محمد میخوانند و عده ای بدتر از آنها و در کسوت دفاع از قرآن ، از سر ضعفشان ، کودکانه تنها تکفیر میکنند

کجایی ای سینه ی پر درد حقانیت

کجایی تا ببینی یهود و مسیحی و بودایی و ... بیشتر از مای مسلمان قرآن می خوانند و می فهمند و فکر می کنند

که ما مسلمانان شناسنامه ای شده ایم مدافعان جاهل قرآن ، مایی که حتی یکبار هم نخواندیمش

مایی که یادمان دادند کافکا و سارتر و پوپر بخوانیم

مایی که مسلمانیم ولی هری پاتر را ده بار بیشتر از قرآن خواندیم

مایی که ....

کاش بودی ای کابوس قابیلیان

کاش بودی و می دیدی که یادمان دادند مفاتیح و ورد بخوانیم جای قرآن

بما آموختند که تسبیح بگردانیم

مجبورمان کردند که ریش بگذاریم و چادری بسر بکشیم که هیچ از فلسفه اش نمی دانیم

سرمان را به بازی های سیاسی شان – که نزد تو از آب بینی بز هم بی ارزش تر است - گرم کردند ، ما را چون گوسفندانی وارد معرکه کردند و قرآن را به کنج اتاقهایمان فرستادند

 

چه بگویم که خودت در منتهای زیبایی گفته ای :

باید به قرآن بازگردیم

و باید قرآن را بخوانیم و بفهمیم و ادراک کنیم

که کلید تمام درهای بسته شده و تمام دردهای بی درمان و پاسخ تمام چه باید کردهایمان و راه حل های عملی مان ، در قرآن و به تبع آن در عترت ، یکجا جمع شده است.

 

راهـبـری و پیشبـرد جریـان فرهنگـی

 

حق

 

در این مقاله درباره ی مفهومی بسیار قابل توجه و درخور به نام " راهبری " در مقابل مفهوم " رهبری " پرداخته می شود.

لذا از تمامی علاقمندانی که دغدغه ی فرهنگ ایران زمین را دارند . صمیمانه خواستارم بطور کامل آن را مطالعه نمایند.

این مقاله حاصل کار مشترک دانته ی گرامی و بنده می باشد که بصورت همزمان در سه وبلاگ رنسانس  و کورسوی حقیقت و محراب . منتشر می شود.

 امید است این حاصل مشترک دریچه ای نو و ژرف بر روی دید علاقمندان و دلسوزان فرهنگ بگشاید.

 بی شک نظرات و نقدهای تک تک شما عزیزان می تواند در هرچه بهتر شدن این مقاله یاریمان نماید.

 

................................................................................................................

 

حق

 

بـخش نخست : ایـده ی راهـبـری

 

مقـدمـه

گذر زمان و اختلاف مکان، کاربرد متغیر و بسیاری دیگر جنبه های تحلیلی مفاهیـم، همواره مانع از بدست آمدن کوچکترین تعریف مناسبی از حتی ساده ترین مفاهیم شده است. این درحالی است که مفاهیم شکل و شمایل خویش را در میان عموم مردم و تحت تاثیر دستگاه قدرت به نحوی متفاوت جای می اندازند و مورد پذیرش قرار می دهند.

مفاهیم جریان فرهنگی، جنبش، رهبـر، مسیر و هدف و... بسیار به گوش می رسند و هر کـدام به ایده آلی تا حدودی دست نیافتنی می خوانند. آنچه مسلم است، هیچ جریان فرهنگی از نیست سر بر نمی آرود؛ بلکه در نتیجه ی تقابل در بستری از جریانات مختلف دیگر ظهور می نماید. اما برای یافتن شخصیت و طرح خویش مسلما نیازمند هویت است.

این هویت چگونه بایـد باشد؟

هر جریان فرهنگی که در بستر دیگر جریانات جان می گیرد، بلافاصله درگیر تشکیل هویت خویش می گردد. این هویت مسلما می بایست از طریق مفاهیم عرضه شود و اگر این مفاهیم درست انتخاب نشونـد، جریان فرهنگی آرام می گیـرد. با این وجود مفاهیمی که هر جریان فرهنگی نوینی با آن دست پنجه نـرم می کنـد بر دوگونه ی مشخص انـد :

-مفاهیمـی که پیشتر موجود بوده انـد و اکنون به دلیل شرایط و حساسیت های متفاوت (نظیر ناکارامـدی، نادرستـی، گنگ بودن و...) کاربـرد ندارند.

-مفاهیمی اکنون موجـودنـد و کاربرد دارند و خود به دو دسته ی مفاهیم مسخ شـده و مفاهیم حقیقی تقسیم می شوند.

جریان فرهنگی مشخص در کنار چنین مفاهیمی، به منظور یافتن هویت خویش دست به انتخاب می زنـد، و برخی مفاهیم را برای تعریف خود بر می گزینـد و بوسیله ی آن ها دست به ارائه ی اهداف و ایـده آل ها می زنـد. چرا که مسلمـا هر جریان برای در کنار دیگری بودن شکل نمی گیـرد، بلکه به این دلیل پدید می آیـد که نخست کمبـودی و نیازی را که از قلم افتـاده جبران نمایـد! بنابریـن به اجبـار می بایست بالاتـر از دیگر جریانات قرار گیرد و خود را تشخص بخشـد.

این تشخص بخشیدن در تقابل با مفاهیـم مورد نیاز برای تعیین هویت مسلمـا بر آینده جریان شدیدا تاثیر گذار است. به همین دلیل هویت یابی جریان با استفاده از مفاهیـم نکته ای بسیار ظریف در تعریف و معرفی آن به عموم می باشد. با این حال این تعریف و معرفـی به دو گـونه ی اصلی صورت می گیـرد :

نخست- با استفاده از مفاهیـم موجـود کنونی:

در صورتی که یک جریان فرهنگی دست به تعریف خویش بوسیله ی مفاهیم موجود بزنـد ناچـار خود را وارد دایـره مفاهیم مسخ شده نیز می گرداند. در این نقطه یا باید با تذکـر و تاکید های بسیار این مفهوم مسخ شده را از چنگ معنای جدیدش رها کنـد و یا با پذیرش همان معانـی آرام آرام نیمه هویت خویش را نیز باز پس دهـد و در کنار جریانات دیگـر قرار گیرد و به بیانی جایی برای حضور بی فروغ خویش باز نماید.

دوم - با استفاده از مفاهیـم موجود پیشیـن :

راه دیگر تلاش جریان برای باز آفرینـی مفاهیـم است! آنچه مسلم است تلاش برای پاک و اصلاح نمودن تلقی و برداشت مردم از مفهومی مشخص و سپس تعلیم مفهـوم صحیح بسیار دشوار تـر و خطرناک تر از تعریف و معرفی مفاهیـم هم ردیـف و اما بازآفریده شده است!

مفهوم رهبـری

امروز و در جـامعه ی کنونـی مـان مفهـوم رهبـری یک جریان فرهنگی از مفاهیـمی است که بسیار درگیـر مسخ هویت حقیقی خویش است؛ بطوریکـه آنچه از یک رهـبـر امروز بوسیله ی عموم مردم دریافت می شود مفهومـی ایـزولـه و نخبه گرایانه و جـدای از عمومیـت مردم است که در دور دستـی قرار دارد و تنها نسیمی از آن می رسـد!!

رهبر یک جریان فرهنگی هم خودش را در مقامی بالاتر از سایر مردم می داند و هم در نزد مردم بصورت کسی که از جنس آنها نیست فهم می گردد. میزان بحران این تفکر هنگامی مشخص می شود که مردم نیازمند کسی از جنس خود؛ هرکه را با هر میزان از علم و آگاهی، اگر از جنس خود ببینند سریعا به سمتش جذب می شوند و در این میان کم نبوده و نیستند دغلکارانی که در لباسی آلوده به ریا ، مردم را به سمت خود جذب کرده و به سراشیبی سقوط به پیش می برند.

در این میان روشنفکرانی که خود را تافته ی جدا بافته می دانند و مردم نیز درباره شان همینطور گمان می کنند، در کنج اتاقهایشان می مانند و تبدیل می شوند به انسانهای نظری مطلق و مایوس از مردمی که گویی وظیفه شان تنها اطاعت امر از ایشان است.

و در ادامه ی همین روند به آنجایی می رسیم که اکنون جایگاه تاثیر گذاری روشنفکران در جامعه بسیار تقلیل یافته است و همین طور میزان یاس و دلزدگی مردم به سبب ناکارآمدی دغلکاران ریاکاری که از اعتماد و خویشتن داری صادقانه و ناآگاهانه ی آنها سوء استفاده کردند، بیشتر و بیشتر میشود.

در تقابل با چنین شرایطی، جریان فرهنگی موجـود - آنچنانکه گفته شـد - یا می بایست همین مفهـوم را بپذیرد و دست به اصلاح معنای آن و معرفی معنای حقیقی آن بزنـد و یـا مفهومـی دیگر را برای خویش برگزینـد و هویتی مناسب تـر و در نتیجه جـدا از جریانات موجود برای خود برگزینـد!

رهبـری و راهـبـری

در نظر نگارندگان، رهبـری و راهبـری دارای تفاوتـی در ساختار کلی معنـای خویش نیستند. با ایـن حـال با دقیق تر شدن در این دو مفهـوم بعـد نو بودن راهبـری ویژگی را به جریان فرهنگی کنونی می بخشـد، که ما را ناخودآگاه جذب آن می نمایـد. چرا که همین نو بودن مفهـوم نه تنها مشکلات اصلاح مفاهیـم و تفهیم معانی جدید را از میان می بـرد، بلکه ایجاد کننده ی فرصتی است تا بوسیله ی آن هویتی منحصر به فـرد به جریان فرهنگی کنونـی ببخشد!

راهبـر کیست؟

در اینجـا تلاش می شـود با توجه به نیازهای کنونـی جریان فرهنگی موجود پاسخی مناسب به این سوال داده شـود. با این حال مسلمـا همراه با انتقـادهای خوانندگـان گرامی می توان به نقطه نظری برتـر دست یافت.

 براستی راهبـر کیست؟

->مفهوم راهبر مسلمـا نخست به عنوان هدایتگـر جریـان فرهنگی مطرح می گردد. هدایت کننده ای که با توجه به ایـده آل ها و اهدافـی که برای جریان مورد نظـر می پرورانـد و معرفی می گـردانـد، می بایست جریان فرهنگی را به سوی هـدفی برای اعضـای جریان (عموم مـردم) پیش ببـرد. پس خصوصیات وحدت آفرین رهبری را در بر میگیرد.

->دومیـن مفهـومـی که برخلاف شرایط نخبه گرایانه ی کنونی ِمفهـوم رهبـر برای مفهـوم راهبـری مفیـد می نمایـد، همراهـی و در کنـار عموم مـردم بودن است. همراهـی که تنها به ذهنیت ختـم نمی شـود بلکه عینیت می یابـد و هویت جریان فرهنگی کنونی را با معنایی جدیـد و درخور شکل می دهـد.

در واقع رابطه ی راهبر و مردم یک رابطه ی یک سویه نیست که در آن راهبر تنها گوینده باشد و مردم تنها شنونده ، بلکه راهبر با توجه به خصوصیاتی که در زیر به آنها اشاره شده خود را نیازمند نقد های صحیح و محکم مردم نیز می داند، پس اولا از غرور کاذب رهبری نجات یافته و هم نظریاتش اصلاح شده تر هستند و هم عملی تر و هم مردم خودشان را در نظریه ای که قرار است اجرا کنند دخیل می دانند؛ در واقع برای فهم بهتر مسئله، همچون کاری که پیامبر در 25 سالگی در قضیه ی سنگ حجر السود انجام داد، تمامی مردم خودشان را در این امر سهیم می دانند. پس همگی همواره نیرویی علاوه بر تمام نیروهای مشوق و محرکی که از خارج به ایشان وارد میشد خواهند داشت که آنها را از درون و صد البته بسیار مسئولانه تر از پیش به جلو خواهد برد.

در نتیجه ی چنین شرایطی نظریات ارائه شده به کمترین میزان اشتباه می رسند زیرا حالا دیگر نتیجه تفکر یک یا چند نفر نیست بلکه نتیجه تضارب و تبادل افکار افرادی به مراتب بیشتر است. پس طرح نظریه ی ارائه شده از هر زاویه ای پخته تر و عملی تر است.

->نکته ی دیگری که برخلاف مفهوم ایزولـه ی رهبـری، از کلمـه ی راهبـر برداشت می شـود، عـدم نیاز به وجود یک راهبـر مشخص و منفـرد است. آنچه که مدتـی پیش در وبلاگ محـراب با انتقـادی به مفهـوم تک رهبـری بیان شد و دست به تعریف مفهـوم چنـد رهبـری برای جریانی فرهنگی زد، اکنون با وجود این مفهـوم جـدید آسان تـر تفهیـم می شـود و مورد پذیرش قرار می گیـرد. بنابریـن مسلمـا و با توجـه به آنچه در مقاله ی مورد نظـر بیان شـده است، در اینجـا سخن از راهبـران است!

->راهبری یک مفهوم تعاملی است و مشخصا آنچه در راهبری اهمیت ویژه ای دارد " نفوذ " راهبر بر پیروان (مردم ) میباشد. از نظر نگارندگان بدون نفوذ بر پیروان (مردم ) و متقاعد ساختن شعوری ( و نه تنها شوری و هیجانی ) آنها برای گام برداشتن در راه هدفی درست و قابل دسترس و متعالی و صد البته مشترک، راهبری امکان پذیر نخواهد شد.

در رهبری چنین مشکلی کمتر وجود دارد زیرا در آن رهبر خود هدفی را فهم و انتخاب میکند و سپس برای رسیدن به آن اهداف و متقاعد کردن مردم جهت همراه کردن برای اجرای تئوری هایش، از عناصر شور آفرینی و هیجانی و انگیزشی استفاده می کند که اغلب بنا به هر دلیلی در کنار این شور ، شعوری را بکار نمیگیرد یا کمتر بکار میگیرد؛ و صد البته بنا به همین دلیل هنرمند بودن رهبر و شخصیت کاریزمایش، ابزارهای جدایی ناپذیر او بشمار می روند.

که ما بارها و بارها نتایج اینگونه رهبری ها را دیدیم که اولا چون شور آفریده شده در میان مردم حد زمانی خاصی دارد و بشدت به شرایط معیشتی آنها بازمیگردد و دوما چون خود رهبر هرچقدر که بزرگ و صادق و کارامد، میزان عمر محدودی دارد و معمولا جانشینی در حد و اندازه های او و صد البته همفکر و هم هدفش یافته نخواهد شد و سوما چون اگاهی و شعور چرایی حرکت به عمق جان مردم نفوذ نکرده است – اکثرا با وجود آغازی طلایی و شیرین ، پایانی تلخ به همراه داشته اند.

ولی در راهبری مردم برای شرکت در این راه ، لاجرم باید به حداقلی با ارزش از آگاهی برسند تا بتوانند خودشان را دارای سهمی در حرکت ببینند و بطور کلی چگونگی راهبری و حرکت در مسیر، مبتنی بر شعور و آگاهی پایه ریزی می شود تا شور و احساس. پس لاجرم پایانی به تلخی تجربیات رهبری گذشته ، متصور نمی توانیم شد.

 

خصوصیات راهبر نسبت به رهبر :

1.نقـد پذیری : نقد پذیر است و نظریاتش را مطلقا صحیح نمی داند بلکه نقد و در نتیجه اصلاح آنها را امری حیاتی می شمارد.

2.پذیـرش مـردم بعنوان همکار : نوع نگاهش به مردم نه بعنوان ابزار رساندن او به نظریات تئوریش که به عنوان شریک و همکار است.

3.عـدم استبداد رای : دارای غرور و در نتیجه استبداد رای کمتری است زیرا تنها گوینده نیست بلکه شنونده نیز هست.

4.همـراهـی با مـردم : راهبر نیز خود را جزئی از مردم می داند پس علاوه بر تلاش قلمی و فکری، به دنیای عمل نیز شخصا پای می گذارد، پا به پای مردم پیش می رود. پس خودش نیز مشکلات طرح را لمس می کند و مسلما مسائلی را در آن خواهد دید که وقتی بیرون گود و بعنوان رهبر می نشست نمی دید.

5.نگرش روشنگرانه : راهبـر در تمامـی ویژگی ها و خصوصیات ذکـر شده همواره مسئله ی مـردم و حقیقت را فـراتـر می نهـد و با هدف گذاری های محدود زمـانی علاوه بر توجه به جـریان مشخص، نگاهی کلی تـر بر مسئله ی انسان و انسـانیت دارد.

حال با در نظر گرفتن پتانسیل موجود در مفهـوم راهبـری، تشکیل مجموعه ای از راهبـران که در ارتبـاط متقـابل با عموم مـردم می باشنـد مسلمـا می بایست یکی از اهـداف اساسی جریان فرهنگی کنـونـی تلقـی شـود.

راهـبـری جـمـعــی

آنچه مسلم است، امکان تحقق ایـده ی چند راهبـری نخست نیـازمنـد تشکیل مجموعه ای مشخص از راهبـران دارای خصوصیات ذکـر شده است؛ و با توجه به آنکه جریان کنـونی نیازمنـد تمـام قوای موجـود برای پیشبـرد خویش است می بایست تمامـی روشنفکـران دارای خصوصیـات ذکـر شده را پذیـرفـت. این مجـموعـه ی راهبـران با برگـزاری جلسـات مشخص می توانـد :

-بوسیله ی تعـاملات فکـری به درک منـاسبی از موقعیت مشخص کنـونـی دست یـابـد.

-بوسیله ی هدف گـذاری های کوتاه و بلند مـدت، موجب جهت دهـی به جریان کنونـی شـود. مسلمـا طرح هـا کوتاه مـدت و بلنـد مـدت حـاوی ویژگی های منحصـر به فـری خواهنـد بـود که تعـدادی از آنها عبارتند از :

            برای اهداف کـوتـاه مـدت : قابل دسترسی، پلکـانـی، رئـالیستـی

            و برای اهداف بلند مـدت : متعـالی، صـحیـح، شـدنـی و البته ایـده آل گـرایـانه

 

-به بررسـی ابـزارهای موجـود و مسیـر دست یـابی به اهـداف بپردازد.

-روش های منـاسب طـرح این پروژه ها را با عمـوم مـردم بررسی نمـایـد.

-روش های منـاسب آگاهـی بخشـی به عموم مـردم را برای پیشبـرد شعـورمنـدانـه ی جریان بررسی نمایـد.

-روش های منـاسب شـور بخشیـدن به عموم مـردم را برای صورت گرفـتن جنبـشی متحـول و پیشـرو به نحوی مورد بررسی قرار دهـد که عنصـر اساسی شعـور قربـانـی نگردد.

-به طـرح نقـدپذیـرانـه و روشنگـرانـه ی نظریـات و ایـده های خود با عموم مـردم بپـردازد.

-و در نهـایت در تقـابلی جمعـی بسـوی مسیـر مورد نظـر حـرکت نمـایـد.

-نکته ی قابل ذکـر بعـدی بازنگـری آنچه گذشته و نقـد خویش در مجموعه ی کلـی جریان است که می بایست هم بوسیله ی مـردم و هم بوسیله ی راهبـران و دیگـر روشنفکـران صورت پذیـرد.

*آنچه مشخص است، ترسیـم این وظایف مشخص شـده برای مجموعـه ی راهبـران با توجـه به شرایط و موقعیت های خـاص قابلیـت تغییرات محدود را داراست.*

 

 

ارتبـاط متقـابل و مـردمـی

 

برای توضیح بهتر چگونگی ارتباط متقابل راهبران با مردم، طرح کلاس درس را مطرح می کنیم :

 

در این کلاس درس مفروض، معلم و استاد کلاس بعنوان نماد مجمع راهبران و شاگـردان کلاس به عنوان دسته های مختلف عموم مـردم است که هر کـدام دارای آگاهـی های مختلف نسبت به جـریان کنـونـی هستند. در این کلاس علاوه بر آگاهی بخشی به شاگردان ( دسته های مردم ) ، طرح و ساختار کلی و بنیادی حرکت و همینطور اهداف کوتاه و بلند مدت آن بصورت مشخص و دقیق شرح داده می شود. اگر ساختمان کلی مورد نظر را بتوان با ترسیمی هندسی نمایش داد به تعبیر دکتر شریعتی در اسلام شناسی، هم صحیح می نماید و هم قابل فهم تر و منظم تر است.

در این کلاس شاگردان ( مردم ) در حین گفتگو با اساتید ( مجمع راهبران ) ، وادار به تفکر و درگیر شدن با مسائل مورد بحث شده و دیگر از فرهنگ دیکته نویسی که خاص " رهبری " است ، خبری نخواهد بود زیرا در اینجا همه برای رسیدن به هدفی مشترک و پیشبرد جریان فرهنگی ، دلسوزانه و بطور صحیح همدیگر را نقد می کنند تا بعد از اینکه نظریات همگی شنیده و نظر پایانی گرفته شد، در مرحله ی عمل تک تک شاگردان و اساتید با تمام وجود برای تحققش تلاش کنند.

در این کلاس با توجه به میـزان آگاهی هرکـدام از این دسته های مـردم به ارتبـاط و مسئولیت دهـی به آنـان پرداخته می شود. به نحوی که اولا موقعیت این وظیفه برای دسته ی مـردمـی مورد نظـر کاملا مشخص باشـد و دیگر اینکه ارزش و اهمیت آن در ساختمان کـلـی طرح نیز برای دسته ی مـردمی مورد نظـر شرح داده شـود تا ارتباط متقابل راهبـران و عموم مردم صـادقـانه و روشنگـرانـه حفظ گـردد.

در این ارتباط متقابل امکان آن وجود دارد که ایده ای توسط راهبران شرح داده شود ولی در پایان با تغییرات بسیاری نسبت به آنچه اول بوده است، برای عملی شدن فراهم گردد و این به هیچ وجه تصوری محال نیست زیرا در بین شاگردان هر گروه امکان دارد ایده ها و طرحهای خام و یا فکر شده و پخته ای موجود باشد که بسیار نسبت به طرح اولیه کاربردی تر، عملی تر، بهتر و قابل اجرا تر باشد.

طرح های خروجی از این کلاس حاصل تضارب آرای چندین نفر با آرا و ایده های مختلف است که مشخصا طرحهایی محکم و استوار خواهند بود.

 

عیـوب طـرح

مسئله ی نگاه عملی بر ایـده ها - با توجه به پارامتـر های فوقالعـاده ای که در مرحله ی عمل به موضوع افزوده می شود، همواره تناقضـاتی به همراه دارد. در این بخش تلاش شـده برخی از این تناقضات بررسـی گردد و پاسخـی درخور به آنها داده شود.

-کنار ماندن برخـی روشنفکران از مجموعه ی کلی ِراهبـران.

این مشکل بوسیله ی پذیرش این روشنفکـران به عنوان یکی از دسته های نزدیک تـر - از لحاظ آگاهی - به مجموعه ی راهبـران قابل رفـع است. چـراکه می توان این روشنفکـران را بیشتر در ارتبـاط با مسئله ی آگاهی بخشی به مردم قرار داد. اینگونه راهبـران بیشتر به تفهیـم مسائل ذکر شده در مورد جریان کنـونی به مـردم می پردازنـد و بنابریـن فرصت بیشتری برای پذیرش انتقـادات مـردم را دارا خواهند بـود. همچنین این روشنفکـران در مقام مسئولیـتـی حیـاتی و بسیار اساسی قرار می گیـرند.

-امکـان نبـود ارتبـاط میـان برخـی دسته های مـردم با مجموعه ی راهبـران.

در دست ترین پاسخ می تواند این باشد که مسلما مردمی که در درجه اول دغدغه اش را دارند و در درجه دوم این مطالب را مسئولانه دنبال می کنند حتما برای نظر دهی به سمت این علوم کشیده شده و وارد کلاس می شوند. درواقع ابتدا این مردم هستند که بسمت کلاس می آیند و در قدم بعدی این ما هستیم که با عملکرد مناسب و اصولی خود، باعث بوجود آمدن بازخوردی مناسب در سطح جامعه شده و سایر گروه ها و دسته های مردمی را نیز به تدریج جذب خواهیم کرد.

ضمن اینکه باید در نظر داشت، تا زمـانی که برخورد راهبـران با مـردم بصورتـی نقـدپذیرانـه، روشنگـرانه و صادقانه باشـد، رکـن اصلی ارتبـاط مـردم با راهبـران حفـظ خواهـد شـد و بنـابرایـن مشکلی در برقـراری ارتبـاط با راهبـران، چنـانکـه گفته شـد، ظهور نمی یـابـد.

-ایـجـاد دوگـانگـی هـا و چند دستگی ها میـان طرفـداران راهبـری خـاص.

این نکته که امروز نیز بسیار با آن مواجه هستیـم یکی از اساسی ترین مشکلات در نتیجه ی تحقق این طرح است. با این حـال این طـرح ابـدا برای اجـرای ناگهـانـی و بی هـدف ارائـه نشـده است. بایـد متوجه بـود، در صورتـی که در نظر گرفتن جنبه های مورد بحث و بیان شـده ی طـرح رعـایت گـردنـد و راهبـرانی با خصوصیـات ذکـر شـده برگزیـده شـوند، ابـدا چنین تلاش های نادرسـت و جاهلانه ای که همواره طرح هایی این چنینی را تهدیـد می کنـند، مشکل سـاز نخـواهنـد بود زیـرا :

>نخست آنکه راهبـران همگـی متوجـه مسئله ی همکـاری و همیـاری مورد نظـر طرح خواهنـد بـود و به این ترتیب اجـازه ی سوءاستفـاده هایی این چنینی را به طرفـداران خـاص خویش نخـواهنـد داد.

>دیـگر آنکه با ارتباطی منتقـدانـه، روشنگـرانـه و صـادقـانه با عموم مـردم و همین طرفـداران خـاص می توان به تفهیـم موقعیت جـریان فرهنگی در نـزد آنـان پرداخت و از بروز این دوگـانگـی ها جلوگیری نمـود. زیرا آنچه مسلم است این طرح برای دادن افسـار جریان فرهنگی بر دست گروهـی خـاص و هدایت شـدن بوسیله ی آنها، برنامه ریزی نشـده است و تمـامی مـردم در آن شریـک می بـاشند. پس می بـایست متوجـه این همیـاری، همراهـی و ارتباط جمعـی متقـابل مورد نیـاز برای پیشبـرد طرح بـاشند.

 

-ابهـام درباره ی ایجـاد اتـحـاد در بـیـن مردم.

همواره در طول تاریخ اتحاد بین مردم در یک جریان تحول خواهی، بر زیر بیرق یک رهبر کاریزماتیک و مقتدر قرار داشته است که حالا با تعبیرات مذکوری که ارائه شد، علامت سوالی ابهام آلود  درباره ی ایجاد اتحاد بین اقشار مختلف مردم پدید می آید.

برای رفع این عدم اطمینان ذکر این نکته ضروری است که می توان گفت راهبران، به عنوان مجموعه ای از رهبری همان اتحاد قدیمی را تضمین می کنند. در واقع می توان تضمین کرد راهبرانی با خصوصیات ذکر شده و با توجه به اینکه آگاه به مسئله ی همکاری مورد نظر طرح ( همانگونه که در بالا ذکر شد ) خواهند بود؛ تمام تلاششان را جهت اتحاد هر چه بیشتر مردم بکار خواهند گرفت.

 

آنچـه گفته شـد تلاشـی برای معـرفـی راهبـری، بعنوان یک روش قابل تـامل، بعنوان ایـده ای مشخص جهـت پیشبـرد جریـان فرهنگـی کنـونـی است. مسلمـا پس این مـرحلـه تلاش اصلـی و اساسی می بایست صـرف شکل دادن و انتقـال این ایـده به مـرحله ی عمـل بـاشـد که بدون همکـاری خواننـدگـان گـرامی غیر ممکـن می نمایـد.

 

 

تهیـه و تنظیـم مقـالـه :

دانته - اقبال

 

 

نقد " خود " --- سیاسی

 

حق

 

متفکران و بزرگان هر دو جناح سیاسی کشور که فارغ از هرگونه علاقه و نظری ، لاجرم به آنها و نوع نگرش و دیدگاه و سخنانشان باید احترام گذاشت . در تمام این سالها و علی الخصوص از انتخابات 88 بدین سوی به وجهی درخور توجه ، جناح مقابلشان را مورد نقد قرار دادند.

از تاجزاده تا ولایتی و از کدیور تا ازغدی ، شخصیت های قابل احترام دو طرف مقابل ( و نه دیگر همسو**) کشور هستند که باید آنها را از گوسفند مسلکانی که در پی خواست و مصلحت چوپانانشان ، طوطی وار و میمون صفت سخن می رانند به درستی و به تشخیصی آزادانه جدا نمود .

بی شک اگر قرار است حرفی قابل توجه و شایسته ی خواندن در این باران میکروفن بیابیم ، حرف این گروه متاسفانه اندک می باشد و لاغیر.

تاریخ نیز ثابت کرده که همواره از افرادی با خصوصیات آنها به احترام یاد شده و از سایرین چون دستگاه ضبط صوتی که فرمایش و مصلحت اربابشان را ضبط و پخش می کنند.

ولی

ولی همیشه و مخصوصا در فضای کنونی بعد انتخابات ، ما در معرض نوشته ها و نقدهای محکم و بعضا مهم  آنها قرار می گیریم و خواندن این نقد های مهم دوطرفانه گرچه دریچه هایی مهم و حیاتی را بر ذهن و اندیشه ی تشنه ی هم نسلان ما گشوده ولی از آن بیشتر و روز به روز به یاس و دلزدگی و نا امیدی مان می افزاید.

و در واقع آنچه بعد خواندن بیشتر این سخنان برایمان می ماند چیزی جز سردرگمی ، گیجی و کوله باری از سوالاتی که بر سوالات پیشینمان اضافه شده ، نیست.

سوالاتی که هیچگاه جوابی برایشان نیافتیم جز مشتی حرف بی سند و غیر رسمی از سوی یا شکست خوردگان و زخمیان سیاست یا از سوی نهادهای تبلیغاتی چون روزنامه ها و مخصوصا صدا و سیما که چون روز روشن است جز به مصلحت خود نخواهند گفت و ما مجبوریم برای نزدیک شدن به جواب سوالهامان هر قطره آبی که به آلودگی ها و کثافات " مصلحت گرایی " و " حقیقت گریزی " و " پنهان کاری "  مزین شده است را بر کویر تشنه ی وجودمان پذیرا باشیم .

( غافل از اینکه بعد مدتی روح پاک حق خواهی ما نیز از این کثافات بهره خواهد برد و..... )

در اینجا نیز موضوع بحث متفکرانی است که خصوصیاتشان را ذکر کردیم نه آنهای دیگر که حتی ارزش تفکر رویشان را نیز ندارند.

مشکل ریشه ای آقایان متفکر و تئوریسین هر دو جناح دقیقا اینجاست که آنها وقتی از گروه دیگر نقد می کنند به نوعی سخن می گویند که گویی خود بیگناهند و مصون و مبری از هر اشتباهی و تمام مشکلات و بحران ها و مصائب متوجه جناح مقابل است و بس.

پس بی شک فضای افراطی آنها تفریط جناح مقابل را به همراه خواهد داشت و می شود همان چیزی که یکسال است جز آن در فضای سیاسی مان نمی بینیم.

لزوم نقد خودی و منصفانه و دلسوزانه و شجاعانه و البته انقلابی هرکدام از این متفکران از جناح خودی شان امری است که امثال قوچانی و افروغ و مطهری بر آن بسیار اهتمام کردند ولی شوربختانه مورد هتک هر دو طرف قرار گرفتند.

از اینکه خلاف واقعیت می گویند و عنصر بیگانه ی خارجی هستند یا در زندانها شستشوی مغزیشان داده اند گرفته تا تبدیل شدن به ابزاری برای کوبیدن جناح مقابل و بر خوبی خود افتخار کردن که فلانی نیز به حق بودن ما را تصدیق کرده است و متهم شدن به سوپاپ اطمینان نظام شدن.

شاید منصفانه باشد و یک حقیقت غیر قابل انکار که امثال قوچانی ها و مطهری ها بیشتر از هر کسی در هر دو جناح دلشان برای جمهوری اسلامی می تپد و برای خونهای پاکی که برایش ریخته شد و برای آینده ی پر مخاطره و نگران کننده اش . ولی دو جناح افراطی ما این را درک نمی کنند و بر طبل یک دندگی هاشان می کوبند و دانسته یا ندانسته نظام را بر سراشیبی نزول قرار داده اند و از پشت هلش می دهند.

بی شک باید امثال این دلسوزانی که مظلوم ترین و اندک ترین قشر سیاسی حال حاضر هستند را بیشتر مورد توجه و عنایت قرار دهیم که اگر قرار است کسانی بتوانند ما را به کور سویی از حقیقت گم شده مان رهنمون سازند ، همین افرادند.

 و مشخصا حلقه ی گمشده ی سیاست این روزهای ما همین نقد " خود " است.

 

 

**سالها تلاش مسئولان جمهوری اسلامی این بود که حتی بعد انحلال حزب و منفک شدن جامعه ی روحانیت مبارز و بعد ها تشکیل احزاب نو بنیاد دیگر ، همچنان همه را یک حزب کلی و واحد و زیر یک پرچم بدانند و اختلافات ریشه ای و بنیادینش را زیر چادر " مصلحت " بپوشانند ولی شوربختانه امروز بعد 31 سال بجایی رسیدیم که مستقیما حرفهایی مبنی بر حذف طرف و جناح مقابل را می شنویم و شنیدن اعترافاتی  مانند اصطلاحات "دو جناح رقیب و مخالف و مقابل " ، دیگر برایمان عادی شده است.

 

 یا علی

ایده ی " چند رهبری " برای  هدایت جریان فرهنگی

 

حق

 

این مقاله عطف به موضوع مقاله ای ( برای خواندن مقاله کلیک کنید ) است که در سایت رنسانس منتشر شده است.

در این مقاله بحثی مطرح شد درباره ی لزوم وجود رهبر یا نظریه پرداز برای هدفمندی و موفقیت جریان فرهنگی آغاز شده در کشور و بنده بر اساس تفکرات شخصی موضوع را به چند رهبری تعبیر کردم نه صرفا وجود یک رهبر .

به درخواست دانته ی گرامی مقاله ای را برای روشن تر شدن هرچه بیشتر نظرم نوشته ام که در ادامه ی مطلب  خواهید خواند.

 

متن اصلی را در ادامه ی مطلب  بخوانید

 

 

ادامه نوشته

خطر جدی است - 1

 

این پست کمی با دو مقاله قبلی متفاوت است . راستش تنها طرح مسئله می کند و اعلام هشدار. آن هم نه یک هشدار پیش پا افتاده و ساده یا از روی توهم و بزرگ نمایی خاص ایرانی ها ، که هشداری بسیار فراتر از یک بحران معمولی.

وقتی حدود پنج-شش سال پیش وارد محیط مجازی و اینترنت شدم ، بزرگترین مشکل فرهنگی که در اینترنت وجود داشت هنوز مسئله ی جنسی بود و نشانگر نیاز سرخورده ی جوانانی که نمی دانستند چگونه باید با این حس عصیانگر پرقدرت رفتار کنند. مسئله ای که روز به روز بغرنج تر می شود.

به ندرت به تعداد سایت هایی که در مخالفت نظام جمهوری اسلامی تشکیل شده بود و اقدام به درج مطالبی می کرد ، افزوده شد و بشدت به درون فضاهای محدود اجتماعی و جمعی مانند چت روم های پر طرفدار آن زمان ، یاهو 360 و فروم های تازه تاسیس راه پیدا کرد .

کم کم مسئله از مخالفت و دشمنی با نظام به سمت دشمنی با اسلام کشیده شد و ما همچنان نمی دانستیم قرار است چه اتفاقی بیفتد. بازار شبهات کهنه و تکراری دینی داغ شد و از آنجا که اهالی حوزه و متخصصین ، هنوز به اینترنت به عنوان ماهواره و ویدئویی جدید نگاه می کردند ( و صد البته اکثریت همچنان هم نگاه می کنند)

سردرگمی نسل ما بیشتر و بیشتر شد . هرچه می گشتیم کمتر جوابی برای شبهات می یافتیم .

 

متن اصلی را در ادامه ی مطلب (لینک زرد رنگ پایین ) بخوانید

ادامه نوشته

و این بلاگفای خسته کننده !!!!!

 

سلام

اینطور که معلوم هست حالا حالا ها باید منتظر درست شدن بلاگفا ماند

راستش را بخواهید واقعا کلافه ام کرده

هم پست های جدید تقریبا آماده اند و هم به فکر خروج از بلاگفا هستم و مقدماتی هم انجام دادم

باید دید ظرف تحمل من به سر خواهد آمد یا بلاگفا زودتر درست خواهد شد ؟؟؟

در هر صورت به سبک بلاگفا

 " بابت اختلال پیش آمده عذر میخواهیم و از صبر و شکیبایی شما متشکریم "

 

به نهضت آگاهی بپیوندیم

 

حق

 

طرح مسئله : مشکل اصلی تمام جنبش های به نام آزادی خواهی و مردمی صد ساله ی ایران ، نبود شعور و آگاهی در کنار شور حماسی اکثریت مردم بوده است

 

راه حل عملی :

آگاهی بخشی با ساخت و ایجاد کتاب های رایانه ای و مخصوص تلفن همراه در قالب راحت ترین نرم افزار های موجود

 

سالهاست متفکران و روشنفکرانی که صد سال آزادی خواهی ایرانیان ، از مطالبات عدالتخانه ای تا انقلاب اسلامی  را بررسی کردند از جو زدگی و شور خالی از شعور (یا بهتر بگوییم کم شعور ) اکثریت مردم گلایه ها کردند و بر طبل توخالی "کاش ها " کوبیدند و از نبود شعور در بین شور حماسی و مقدس مردم نالیده اند.

پاسخ به سوالی مهم است که سالهاست افکار را بخود مشغول کرده ، چطور جنبشی آغاز کنیم و به ثبات برسانیم بی آنکه منجر به تمامیت خواهی و تک صدایی و دیکتاتوری شود؟ و چگونه از این همه کابوس ، از این صد سالی که هربار با پیروزی جنبشی ، اتفاقاتی تلخ رخ داده و آرمان های جنبش و نهضت تک تک به محاق افراط و تفریط های گروهی که با زور و ادعای سرپرستی ، عنان کارها را بدست گرفته اند ، رفته است ؛ می توان درس گرفت و سنت شکست؟

چگونه عاقبتمان به عاقبت قلعه ی حیوانات دچار نشود؟

عاقبتی که گویا عاقبت محتوم تمام جنبش ها و نهضت های مقدس آزادی خواهی ، نه فقط در ایران که در تمام دنیاست  و سوال اینجا که آیا می شود این جبر تاریخی را بزیر چرخ های ارابه ی اختیار و اراده و همت انسانی در هم کوفت؟ و اگر می شود چگونه؟ و با چه راه حلی که تاکنون طرح یا عملی نشده؟

هر چه بیشتر مطالعه کردم بیشتر به این واقعیت نزدیک شدم که اکثریت قریب به اتفاق به تک کلمه ای حیاتی رسیده اند : آگاهی

آگاهی بخشی به سطح کلان جامعه که شاید سالها بطول بیانجامد

تزریق شعور در بین شور مقدس انسانی – که برای یکبار هم که شده در جنبشی همه به فکر این نباشند که " چه نمی خواهند " بلکه به " چه می خواهند " ها و " چه باید باشد " ها و " چگونه باید باشد " ها فکر کنند.

که تا آگاهی بدست نیاید هر جنبشی عاقبتی همچون گذشته خواهد داشت.

و چنانکه در آینده خواهم گفت عمق این آگاهی خواهی را بسیار و بسیار در مبانی تفکر اسلامی – شیعی دیده ام و حتما برایتان چند نمونه خواهم آورد تا به تصدیق این راه حل زمانبر ولی موفق بیشتر ایمان پیدا کنید.

چگونگی این آگاهی بخشی هنوز محتاج ایده هایی تازه و بکر است. چه تشویق و ترغیب به آگاهی و چه نفس آگاهی بخشی .

در این دو – سه سالی که از موج عمومی کتابهای مخصوص کامپیوتر و موبایل گذشته است ، از نظر من مرحله ی شناخت اولیه بود و حالا به آرامی به سمت تثبیت پیش می رود .

شور اولیه ای که با خود آوردند را حالا دیگر ندارند و من از این بابت هم متاسفم و هم خوشحال.

متاسف زیرا کار آنها که با زحمت در این راه قدم و قلم می زنند و وقتی با ارزش می گذارند ، بسیار سخت شده و باید بر جذابیت و جدیت و همتشان بیفزایند

و خوشحال چون دیگر از آن شور و جو زدگی افسار گسیخته خبری نیست و می توان در حد نیاز و بدست خویش ( با ایجاد همان جذابیت ها یا سهولت استفاده یا .. ) شور آفرید .

از نظر من اگر بطرزی فکر شده و جهت دار و با همتی سترگ هر کدام گامی در این جهت برداریم ، می توانیم در راه آگاهی بخشی جامعه مان بصورتی قابل توجه سهیم باشیم .

راه حل عملی به این گونه که هر کس به سهم و وسعش ، حتی اگر شده چند صفحه ، تایپ کند و در اختیار هم نسلی هایش قرار دهد و یا حتی می شود کاری که در سایت " خانه شریعتی " انجام می شود را ما نیز عملی کنیم.

کتابها و متون بی مصرف و کم اهمیت در فضای اینترنت بسیار زیاد شده که بنظر من یکی از دلایل سردی استقبال ، همین کتابها و متون هستند . حتما باید مطالبی را تایپ کرده و در اختیار سایرین قرار دهیم که از نظر ارزش خواندن و بالا بردن سطح آگاهی فرهنگی – اجتماعی - تاریخی – مذهبی و سیاسی ، قابل توجه باشند.

درباره ی نوع کتابها بحث فراوان است که حتما نیاز به پستی جداگانه دارد ولی عجالتا به تعریف عمومی و عرفی از یک مطلب و کتاب با ارزش ، اکتفا می کنیم.

حالا چند مزیت و عیبی که چنین روشی دارد را ( آنقدر که تاکنون به ذهنم رسیده ) اختصارا ذکر کردم ولی هم چنان این ایده را حرکتی اولا عملی و ثانیا بسیار موثر می دانم .(البته بشدت منتظر شنیدن مزایا و معایبش از نظر شما نیز هستم )

مزایا :

قیمت و هزینه ی بسیار کمتر

همه گیری و سطح وسیع آن

قدرت تبلیغ و توزیع بیشتر و راحت تر

بروز بودن نرم افزاری و قابلیت افزودن امکانات بیشتر و جذاب تر

استقبال از آن در میان هم نسلی ها (مخصوصا کتابهای مخصوص موبایل)

احتیاج به هزینه ی کم و وقت و دردسر کمتر نسبت به مجله و.. عدم سانسور و ابطال مجوز آنها

و مهمتر از همه اینکه می توانیم خودمان و با کمی همت به آن عمل کرده و موجش را راهنمایی کنیم و اینکه خودمان در راه نظریه مان ، عملی انجام دهیم بشدت به تشویق ما منجر خواهد بود ، این نکته مثبت را کمتر نظریه و عملی داراست.

 

معایب :

مشکلات چشمی و بینایی

وفور کتابها و مطالب گمراه کننده و خطرناک ( که کارمان را برای دفاع از عقیده ها و آرمان هامان دشوارتر خواهد کرد) و همینطور کتابها و مطالب بی ارزش و کم اهمیت

قابلیت توزیع در حال حاضر به نوعی است که تنها دارنده ی اصل فایل قادر به انتقال است نه همه و مشکلات نرم افزاری و جذابیت اندکش ( که حتما قابل حل است )

و عیب مهمتر از سایرین اینکه این پروزه بشدت زمانبر است و شاید سالها ط.ول بکشد تا به آن میزان مطلوب برسیم . لذا باید بشدت تحمل داشت و صبر کرد و نا امیدی و ضعف بخود راه نداد.

 

در انتها باید بگویم که قصد این وبلاگ و این پست ها و ارائه ی ایده ها تنها برای کمک برای حرکت در نهضت آگاهی است که وبلاگ های زیر نمونه های فاخر آن هستند.

از قافله ی این نهضت مقدس عقب نمانیم دوستان

سایت گرداب

کتابخانه ی قفسه

کتابهای موبایل

و....

در آینده حتما بیشتر درباره این آگاهی بخشی و سایر ایده ها صحبت خواهیم کرد

در انتظار نظرات فوق العاده مهمتان هستم

 

یا علی

 

 

حاشیه نویسی : سنتی فراموش شده

 

حق

 

صورت مسئله :

زمانه تغییر کرده ، دیگر " غفلت " فرزند نا مشروع استحمار و استحاله ی فرهنگی نیست. دیگر حکایت " انجیل دادن و زمین گرفتن " ، " شهوت دادن و آگاهی گرفتن " نیست . حالا با شعار آزادی اطلاعات ، با شعار آگاه سازی نوع بشر ، "مسخ " می کنند

در این هجوم فرهنگی گسترده و همه جانبه از کتاب و مقاله و وبلاگ تا فیلم و تئاتر و تا شعر و موسیقی ؛ حال ، خارجی و حاصل از تفکرات متهاجم و جذاب خارجی و یا داخلی و حاصل از انواع و اقسام تفکرات جناحهای منفعت طلب ، نسل ما مانند یک سیبل بی اراده و مایوس مورد تیرباران فرهنگی ، فکری و عقیدتی قرار گرفته و آنقدر با حجم انبوهی از افکار آراسته به بهترین جنبه های هنری روبروییم که فرصت حتی لحظه ای خارج شدن از شوک های پی در پی را از ما سلب کرده اند.

با حیرت و گیج پرچم سفیدمان را چه تلخ بالا بردیم

این آثار زیبای هنری است که با درون مایه ی فکریش مارا با خود همراه می کند و حتی در بسیاری اوقات غرق و ما بدون اینکه تفکرمان را درگیر مفهوم کنیم ، دانسته یا ندانسته ، اجازه ی رسوخ هر نوع فکر و عقیده ای را به درون آسیب پذیرمان می دهیم و روزی به خودمان می آییم و می بینیم  که به معنای واقعی کلمه مسخ فکری – فرهنگی شدیم و دیگر از روح مجرد و مستقل خودمان خبری نیست و تماما شده ایم تکه تکه از افکار و عقاید گوناگون. (البته اگر این روز فرا برسد و در همان تحیر و گیجی تا به مرگ نمانیم).

کافی است لحظه ای به خودمان بنگریم

شده ایم همچون ضبط صوتی که هرگاه روشن شود حرفهای دیگران ازو بیرون خواهد آمد

یک کتابخانه ی سیار که همه چیز می داند و هیچ نمی داند . اقیانوسی به عرض تمام حافظه و به عمقی بسیار کم.

زمانه تغییر کرده ، حالا دیگر رقابت در این است که هر گروهی بتواند اولین تاثیر را روی ما بگذارد که اگر موفق شود تا حد زیادی به انحصار فکر ما و نهادینه شدن گفته هایش در عمق وجودمان امیدوار خواهد بود.

زمانه ، زمانه ی هنر برای مسخ است ، هنر برای تفهیم بهتر و برای جذب بیشتر  

و ما گیج و مبهوت غافل از بلایی که بر سرمان آمده ، حریتمان را به حراج گذاشتیم.

 

 

راه حل :

بی شک یکی از بهترین انواع مقابله ، سنت مهجور و فراموش شده ی نسل ماست  یعنی سنت حاشیه نویسی ، نقد نویسی ( نظر شخصی نویسی) . سنتی که در قدمای بزرگ ما اکثرا رایج بوده و مجال تفکر به ایشان می داد و مهلت تحلیل. دورتا دور هر برگ از کتابهایی که می خوانده اند سرشار بود از نقد و نظر و فکر نه چون کتابهایی که ما می خوانیم نو و دست نخورده و تمیز !!! (البته اگر کتابی بخوانیم)

احیای این سنت از نظر من بسیار موثر خواهد بود در نجات همگی مان. اینطور که در قبال هر اثری چه کتاب و نوشته چه فیلم و تئاتر و چه انواع موسیقی (نوشتاری ، دیداری و شنیداری )، یک الی چند صفحه .. که نه حتی چند خط نوشت و آن را به استقلال فکری خود نقد کرد و به دیدی منطقی و کاملا آزاد و از بالا ، نه از درون ، به دنبال انواع اهداف اثر و تفکرات مستتر در آن گشت و سپس این نظر حاصل از تفکرات شخصی خود را با سایر نقدها و تفسیر ها مقایسه کرد و انگاه بهترین را برگرفت. باورم بر این است که خواهد توانست تا حدی استقلال فکری مان را در این هجوم بی امان حفظ کند.

و به این نکته حتما باید توجه کرد که به هیچ وجه نباید بگذاریم تقدس و یا بزرگی یا ممنوع  و یا حتی حرام بودن یک اثر ( از نظر سایرین ) مارا از این کار باز دارد ، اصلا فرقی نباید باشد ، قرآن یا آیات شیطانی ، نهج البلاغه یا سرمایه ی مارکس ، مثنوی مولوی یا نظریه ی داروین .

 

الَّذِینَ یسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَیتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ أُولَئِكَ الَّذِینَ هَدَاهُمُ اللَّهُ وَأُولَئِكَ هُمْ أُولُو الْأَلْبَابِ

همان کسانی که سخنان را می‌شنوند و از نیکوترین آنها پیروی می‌کنند؛ آنان کسانی هستند که خدا هدایتشان کرده، و آنها خردمندانند.

«الزمر/18»

 

پی نوشت : این سنت را از پست من شروع کنید J

 

یا علی

 

چرا محراب ؟

تا به حال به کلمه ی محراب نگاه کرده ای؟

محراب یعنی محل حرب محل جنگ

جنگ با که ؟ با چه ؟

جنگ با تمام کسان و تمام چیزهایی که تورا از او دور می کنند

چرا بجای جنگ . غلبه نیست؟؟؟

خب فکر می کنم که چون همه نمی توانند غلبه ی کامل کنند ولی جنگ کردن را همه می توانند

شاید هم این باشد که 

تو جنگ کن ... غلبه اش با من (مکلف به انجام تکلیف و نه نتیجه)

خب جنگ برای چه؟ برای اینکه خود را از هرچه غیر اوست برهانی

برای اینکه بر تمام بدی ها و ریا ها ، جهل ها و گناه ها . عصیان کنی
برائت بجویی ، بجنگی

چقدر ظریف است !!!! 

محراب جایی مشخص و زمانی معین ندارد . هر کجا که اراده کنی با او سخن بگویی

هرجا که اراده کنی از بدی ها و شر ها دور شوی آنجا و در آن زمان تو در محراب هستی

و آنجا محرابی است مانند محراب مسجد. مقدس

پس اگر کسی تمام لحظاتش به یاد و برای او باشد 

تمام زمین ... که تمام آفرینش محراب اوست

..........................................

در این وبلاگ سعی خواهد شد که تمامی مقالات و نوشته ها حاصل و زاییده ی تفکرات شخصی باشد 
نه چون آثاری که در آن کلام دیگران عینا منتقل می شود

آغاز محراب

 

حق

 

در این وبلاگ سعی خواهد شد که تمامی مقالات و نوشته ها حاصل و زاییده ی تفکرات شخصی باشد


نه چون آثاری که در آن کلام دیگران عینا منتقل می شود

 

به امید آگاهی