حق

 

از مهمترین و عمیقترین مسائل پیرامون حرکت امام حسین (ع) ، بحث نصیحت های مکرر بزرگان ممتاز جهان اسلام نظیر ابن عباس ، محمد حنفیه ، عبدالله بن عمر و عبدالله بن جعفر است.

آنها هرکدام به طریقی امام را نصیحت ! کردند که دست از این سفر و قیام بردارد و در همراهی نکردن با کاروان حسین اصرار ورزیدند. زوایای پنهان این ماجرا را از دیدگاه های متفاوتی می توان مورد بررسی قرار داد.

در این نوشته بطور گذرا به تاثیرات مخرب عدم همراهی ایشان می پردازیم.

بافت طایفه ای جهان عرب چنین ایجاب می کرد که هر طایفه و قبیله ای ، بسته به بزرگی و کوچکی قبیله ، یک یا چند بزرگ را برای اداره ی امور برگزیند که معمولا ریش سفیدان و دارندگان درجات خاص صاحب چنین مقامی می شدند. امام برای همراه کردن قبایل ، جلسات متعددی با خواص و بزرگانشان داشت که از جمله ی مهمترین آنها می توان به سخنرانی امام در منا (یکسال پیش از عاشورا ) اشاره کرد.

در این بین بنی هاشم نقشی محوری و بسیار حساس و مهم در معادلات فکری امام ایفا می کرد از همین رو بود که اکثر خواص غیر کوفی که با امام برخورد کردند از بزرگان ممتاز و نامی بنی هاشم بودند.

وقتی تاثیرات رویگرداندن تلخ خواص ، خاصه بزرگان بنی هاشم در اینجا ، مشخص می شود که می بینیم بنی هاشم انچنان که باید و شاید از امام پیروی نکرده و بسیاری از آنها کاروان حسین را تنها می گذارند و از آمدن امتناع می کنند. دلیل را باید در همین اعراض های خواص قوم دید که بیش از اندازه بر روی مردم عادی تاثیر گذار بودند.

اگر به تاریخ رجوع کنیم ، متوجه می شویم که پرچمدار سپاه علی در جمل ( محمد حنفیه ) با چنان شخصیت ممتاز و سوابق درخشان و رشد در خانه ای که علی و فرزندانش زندگی می کردند ، نه تنها از آمدن خود سرباز می زند بلکه فرزندان و اهل بیت خود را نیز از همراهی منع می کند و این خود بشدت گواه عمق مسئله در ابعاد کلان تر ماجراست.

و تمام این روی گردانی ها در موقعیتی رخ می دهد که تمامی ایشان در مکالماتی که در تاریخ به جای مانده به بر حق بودن حسین صحه می گذارند و او را تایید و یزید را باطل می شمارند. ولی شوربختانه تنها در حرف و شعار پوچ و بی ایمان و بی پشتوانه ی عملی باقی می مانند و به حج خود ادامه می دهند و در خلوت و کنج خانه هایشان به سیر و سلوک عرفانی شان می پردازند.

نکته ی بسیار جالب توجه که می تواند مارا به درک بهتری از سست پایگی خواص نزدیک کند در اینجاست که ابن عباس در برابر منطق بحث امام ، مجبور به اعلام همراهی زبانی می شود ولی بعد آن گویی دیگر از وی خبری نیست و او علنا هیچ عملی در راستای آنچه منطق و عقلش در برابر آن تسلیم گشته بود انجام نداده و آنقدر دست دست می کند تا حسین از مکه خارج شود. 

اینجاست که می توان دریافت در مسلک اسلام حقیقی و شیعه ی علوی ، ملاک حقیقت نه پیشانی های سیاه و کبود است ، نه تسبیح های در دست ، نه سیر و سلوک عرفانی بی عمل

نه شور بی شعور

و نه شعور بی شور

 

 پی نوشت : چنین منطقی است که پای عقاید و مصلحت های گاه و بیگاه این زمانه مان را بشدت می لرزاند و بسیاری از خوشنامان ،بزرگان ،علما و اهل طریقت فعلی را به دادگاه قاطع و متقن حسینی فرا میخواند.