حق

 

وصل عجیبی است که نادان هایی چون من از کیفیتش بی خبرند. داستان از یک دلدادگی کوچک آغاز می شود.

رسم عاشقی بر سر کوی معشوق نشستن است و به یک نظاره آفاق را به آتش کشاندن ، وقتی عنایتی کوچک چنان کند دیگر حدیث مفصل را باید در درخواست معشوق خواند.

همه جان می شود برای ادای اجابت معشوق و اینچنین دلباختگی و سوختن و  فنا

از کوچک آزمایش می شود و پی در پی به آزمایشی دشوارتر

درست در لحظه ای که در تمنای می ناب لبخند رضایت معشوق تمام سر و روی جام تهی می شود درست در آنجا که گویی باید خشنود و خوشحال و فرخنده دست هایش بگشاید و در آغوش معشوق به کامی ابدی برسد

معشوق آخرین خواسته را نیز مطرح می کند : قربانی

کیفیت این قربانی اگر خودی خود او باشد گرچه طاقت فرساست ولی ...

لیک اگر قربانی اسماعیل زندگیت باشد تازه درخواهی یافت چه امتحانی است

آری اگر به آنجا رسیدی که اسماعیلت را قربانی کردی آنگاه به وصلی خواهی رسید که نه عقل یارای هضمش را دارد و نه دل ، نه شور و نه شعور ، وصلی که نادان های چون من از کیفیتش بی خبرند

وصلی که ابراهیم بزرگ لمسش کرد