مارکس وبر !!!
حق
هر انسان متفکری همواره با مجموعه شرایطی در زندگی اجتماعی اش برخورد می کند که بطور کلی می توان آن را به دو گانه های واقعیت-حقیقت ، اقتصاد – فرهنگ و یا به تعبیر فلاسفه عین – ذهن تعبیر کرد. این دغدغه ی همیشگی و مورد بحث و منازعه ی اندیشمندان و فلاسفه و جامعه شناسان است مبنی بر اینکه کدام سو و جهت را اصل بگیرند و دیگری را بعنوان فرع . در واقع کدام یک بر دیگری تقدم دارد و مهمتر است.
دغدغه ای که بی اغراق برای اکثریت هم نسلان متفکرمان وجود دارد . هر بار که به سمتی متمایل می شویم ، سمت دیگر با تمام نشانه های بیرونی اش فریاد " هل من ناصر " سر می دهد و ما را دوباره غرق تعلیق و همتمان را دوباره لکه دار می کند تا جایی که به رکود حرکتی می رسیم.
از طرفی می خواهیم تا به شور اجتماعی جامعه ، اندیشه و فکر و شعور تزریق کنیم و برای فرهنگ رو به زوال مان چاره ای بیندیشیم و از طرفی هم به این بر می خوریم که " غم نان اگر که بگذارد " و مشکلات اقتصادی و معیشتی و اختلافات طبقاتی شدید جامعه که فریادش هر قلب آزاده خواهی را به درد می آورد.
تصمیم می گیریم به پیروی از "ماکس وبر" فرهنگ و حقیقت را بعنوان عامل زیر بنا در نظر بگیریم که درست در همان اثنای تصمیم افکار و اندیشه های کارل مارکس را به وضوح در زندگی معیشتی خود و جامعه لمس می کنیم و زانوانمان سست می شود.
و نکته ی بسیار مهم و گیج کننده اینکه هر یک به نحوی درست می گویند
چه کارل مارکس که واقعیت ، مادیت و شرایط اقتصادی را مقدم بر اندیشه ، فکر و فرهنگ می داند و بر این باور است که تا اقتصاد مردم یک جامعه حل نشود مردمش اصلا به فکر فرهنگ نمی افتند که بخواهند به ترمیمش بیندیشند
و چه ماکس وبر که نظریه اش کاملا عکس مارکس است و فرهنگ را زیر بنای تغییر می داند و معتقد است تا فکر و اندیشه و فرهنگ رو به زوال است ، اقتصاد نیز همان است که هست.
تعبیر شریعتی درباره ی انتخاب این دو نوع طرز تفکر بنیادی که مسیر یک متفکر یا جنبشی را تعیین می کند ، ظاهری فریبنده دارد:
" من نه به کارل مارکس معتقدم و نه به ماکس وبر ، بلکه به " مارکس وبر " اعتقاد دارم "
تفکر تعادلی شریعتی را شاید بطور حسی تمامی ما در خود داشته باشیم و بی شک این تعادل از مشغول شدن به یکی از دو طرف بهتر است ولی....
ولی ذات حرف زیباست و عملش بسیار مشکل
خود شریعتی با اینکه وقتی رنسانس غرب را توضیح می داد ریشه های اقتصادیش را نیز مشخصا بر شمرد و در عین حالی که به نظریه ی ترکیبی معتقد بود ولی با این وجود به فرهنگ تکیه ی بیشتری می کرد و معتقد بود که " آگاهی و خود آگاهی " حرف آخر را در تحولات اجتماعی می زند.
او اعتقاد داشت که صرف فقیر بودن جامعه به تنهایی عامل انقلاب نمی شود و حتی اگر استثمار و تضاد طبقاتی به شدید ترین حد خود رسیده باشد تا زمانی که " وجود فقر " به " احساس فقر " در میان مردم تبدیل نشده و تا زمانی که مردم جامعه نسبت به فقر و زشتی و غیر انسانی بودنش آگاهی پیدا نکنند و بعد این آگاهی آنها را به اعتراض به وضع موجود نکشاند ، هیچگاه صرف وجود فقر عامل قیام و انقلاب و تحول در جامعه نخواهد شد.
باید فکر را متمرکز کرد به اینکه آیا راه و روش شریعتی لازم و کافی است یا اینکه باید به نحو بهتری به این تلفیق دست پیدا کرد؟
و ناگفته پیداست که پاسخ به سوال اول پیش نیاز سوال دوم است
اگر به این نتیجه برسیم که این تعبیر هم کامل نیست و می توان ایده ای کاملتر از نظر تئوری و تاثیر گذارتر تر از نظر عملی یافت ، آنگاه باید تمام تلاشمان را برای روشن کردن تکلیف پایه ی حرکتی مان انجام دهیم.
پی نوشت : این مقاله ادامه خواهد داشت. حرف بسیار است و فضای وبلاگی اینطور ایجاب می کند که از زیاده نویسی پرهیز کرده و به تعداد قسمت ها اضافه کنیم.